من و پسرک زدیم بیرون.هوا عالیه.دلم هوای دریا کرده.کمی بیشترباید بریم تا برسیم به مقصد.زیاد دور نیست خونه پدر بزرگ.هنوز میترسه از پیرمرد.پیرمرد دلش دریاییه.خودم رو میسپارم به دریا.چقدر خوشبختیم که تو رو داریم بابا!
مانوس
وبلاگیه برای خودم و خدام چون کسی رو غیر اون ندارم.دوست داشتی نظر بده میام پیشت.
۱۳۹۱ اسفند ۱۲, شنبه
بازگشت
اونقدر نیومدم سر بزنم که رمز عبورم یادم رفت.حتی ایمیلم هم هک شد تا مشکل بیشتر بشه.با کلی زحمت اومدم.خوش اومدم.زنده باد خودم.
۱۳۹۰ فروردین ۱۴, یکشنبه
۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه
۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه
شکر
شکر خدای را که امشب سپهرم ارزانی داشت.پروردگارا!بر من بخشیدی،به ایمان و تندرستی نگهش دار.تنها تو را می پرستم و از تو یاری میجویم
۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه
تولد
امروز تولد منه.اینو گفتم چون میدونم به خاطر مسدود شدن وبلاگ دیگه کسی اینجا نمیاد.خودم هستم و خدام و نوشته هام.
۱۳۸۹ بهمن ۲۳, شنبه
اش نخورده دهن سوخته
تو که مریض نیستی.اگه بودی می دونستی که این وبلاگ سیاسی ننوشته و توهین هم نکرده.کاش می نوشت و کاش میکرد که سر خود نبندیش مزدور!
۱۳۸۹ بهمن ۱۸, دوشنبه
وطن
لباس زرشکی با گلدوزی های سنتی دخترک بلوچ غرق رویایم کرده بود.
دو مرد جوان با پیراهن یک دست سفید و بلندای رشید که انگار یکی از انها پدر دخترک زرشکی گلدار بود در پیچ کوچه از دیدگان برون جستند.
دخترک به بلوچی چیزی می گفت.درست نمیدانم چه،شیرین بیانی داشت.هنوز ان گویش شیرین و دستان کوچکش که بدست پدر سپرده بود به یادم مانده است.
چه جایی است این ملک،خدا!
هر گوشه اش که بنگری وارثانی دارد که به ظاهر هزار تفاوت با دگر گوشه ها دارد.چه جایی است ایران که همه در هر کجایش با هر گویش و لباس ریشه هایش را سفت چنگ زده اند تا وطن رنگارنگ استوار بماند.
دو مرد جوان با پیراهن یک دست سفید و بلندای رشید که انگار یکی از انها پدر دخترک زرشکی گلدار بود در پیچ کوچه از دیدگان برون جستند.
دخترک به بلوچی چیزی می گفت.درست نمیدانم چه،شیرین بیانی داشت.هنوز ان گویش شیرین و دستان کوچکش که بدست پدر سپرده بود به یادم مانده است.
چه جایی است این ملک،خدا!
هر گوشه اش که بنگری وارثانی دارد که به ظاهر هزار تفاوت با دگر گوشه ها دارد.چه جایی است ایران که همه در هر کجایش با هر گویش و لباس ریشه هایش را سفت چنگ زده اند تا وطن رنگارنگ استوار بماند.
۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه
عشق و کشک و جیش
در رو که باز میکنی قطره قطره از اون بالا برخورد میکنه به موهات.
به خودم می گم لابد دل یکی تنگه که میزنه بارون،اما کی؟
نتیجه نمی ده اگه دو روزم فکر کنی چون تازگی ها کسی بهت نگفته که عاشق شده.
تو این دور و زمونه اخه عاشق کجا بود برو کشکتو بساب.اگه کشک هم بتونی بخری تو این گرونی سابیدن بلد نیستی اگه هم باشی اسیابت کو؟مگه نمی دونی به نوبته.صبر کن نوبتت برسه بعد.
یه کم دیگه صبر کن گشنگی بعد ورداشتن یارانه بیاد اصلا عاشقی یادت میره سابیدن نمیخواد.یا که می خوای منتظر بمون نرو مبال جیش تندت که بگیره عاشقی یادت میره کاکو.
به خودم می گم لابد دل یکی تنگه که میزنه بارون،اما کی؟
نتیجه نمی ده اگه دو روزم فکر کنی چون تازگی ها کسی بهت نگفته که عاشق شده.
تو این دور و زمونه اخه عاشق کجا بود برو کشکتو بساب.اگه کشک هم بتونی بخری تو این گرونی سابیدن بلد نیستی اگه هم باشی اسیابت کو؟مگه نمی دونی به نوبته.صبر کن نوبتت برسه بعد.
یه کم دیگه صبر کن گشنگی بعد ورداشتن یارانه بیاد اصلا عاشقی یادت میره سابیدن نمیخواد.یا که می خوای منتظر بمون نرو مبال جیش تندت که بگیره عاشقی یادت میره کاکو.
۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه
داستان ما
از وسط یه شهر بزرگ رودخونه ای رد میشد که توش پر از تمساح بود.تنها پل روی این رودخونه هم پوسیده شده بود برای همین هیچ کس جرات نداشت از روش رد بشه.
هیچ مهندسی توی اون شهر نبود تا پل جدید بسازه.هیچ کس هم حاضر نبود هزینه ساخت پل رو متقبل بشه.
کم کم ادما از هم جدا افتادن.پسر نتونست ملاقات مادرش اون ور پل بره.مزارع گندم این ور رودخونه بود برا همین اونوریا از گشنگی مردن.خونه طبیب اون ور رود بود و اینوریا همه شون به مرض مسری نابود شدن.
شهر و ادماش از بین رفتن چون کسی نبود که بتونه پل بسازه.اگه هم بود کسی برا ساختن پل هزینه نمی کرد.
هیچ مهندسی توی اون شهر نبود تا پل جدید بسازه.هیچ کس هم حاضر نبود هزینه ساخت پل رو متقبل بشه.
کم کم ادما از هم جدا افتادن.پسر نتونست ملاقات مادرش اون ور پل بره.مزارع گندم این ور رودخونه بود برا همین اونوریا از گشنگی مردن.خونه طبیب اون ور رود بود و اینوریا همه شون به مرض مسری نابود شدن.
شهر و ادماش از بین رفتن چون کسی نبود که بتونه پل بسازه.اگه هم بود کسی برا ساختن پل هزینه نمی کرد.
اشتراک در:
پستها (Atom)