جمعه ۲۰ نوامبر ۲۰۰۹

بهشت

اینا که بمب به خودشون مبندن برای اینه که برن بهشت!من خودم شنیدم بخدا! یک فیلمی دیدم توی اینترنت که یه اقایی که ریش داشت میگفت قراره خودشو بترکونه و  تیکه تیکه کنه بره بهشت.اگه با ترکیدنه که ادم میره بهشت بادکنک هم میترکه و تیکه تیکه میشه و بعد میندازنش توی سطل زباله.
تازه بهشتش هم که میخوان برن برای اینه که یه چند تایی حوری نصیبشون بشه.هر چی بیشتر بهتر.مثلا اگه قرار باشه هفت تا حوری توی بهشت بخوان لابد بخودشون هفت تا بمب میبندن.هر چی هم بیشتر بترکه و اون ادمایی که از نظر اینا کافر و دشمنن بیشتر بمیرن این حوریا تپل تر و خوشگل تره.
ما هم یک روزی فکر کردیم بریم استشهادی کنیم شاید بریم بهشت.بعد فکر کردیم اگه مثل اون بادکنکه بعد ترکیدن با جارو جمع مون کنن بندازن توی سطل زباله بغل اشغالا گفتیم به همون جهنم راضی باشیم.اخه توی جهنم سطل زباله نیست.ته تهش بخوان باهات کاری کنن اول کبابت میکنن بعد که بوی سوختگیت در اومد اب جوش میدن بخوری یه خورده جزغاله تر بشثی.
راستش من از این طنتاوی خیلی خوشم میاد.بر عکس اخوند الکیا خیلی مدرنه.از وقتی گفته هر کی بترکه میره جهنم دیگه عربا کمتر هوس ترکیدن بوسیله بمب میکنن.بیشتر دوست دارن بر اثر خوردن غذاهای لذیذ بترکن تا بمب.اصلا عربها که نیاز به حوری بهشتی ندارن.روزانه هزار تا حوری ماشاالله براشون صادر میکنیم.اصلا از طنز در اومد سیاسی شد این فیلتر باشی میاد فیلترمون میکنه دیگه خودمون هم نمیتونیم فرمایشاتو خزعبلات خودمونو بخونیم.نتیجه گیری اینکه برای بدست اوردن حوری نباید خودمونو بترکونیم.باید پول داشته باشیم و اگه حد اقل اگه عرب نیستیم بک دشداشه ای چیزی بپوشیم که معلوم نشه اینایی که مثل میوه از بدبختی و نداری هر روز صادر میشن همین خواهرای خودمونن.خدا لعنت کنه کسایی رو که این بازار رو راه انداختن.خداوند مسببینش رو بفرسطه سطل زباله.

دوشنبه ۹ نوامبر ۲۰۰۹

لینک

جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹

موندن و رفتن

خسته شدم از موندن.دلم میخواد دیگه نمونم.همیشه دلم میخواسته نمونم و برم اما جایی برای رفتن نیست.دوباره برمیگردم همونجا که بودم.
چون نمیتونم برم و نمیتونم هم بمونم باید یک فکر اساسی برای خودم بکنم.باید جوری برم که مونده باشم یا جوری بمونم که رفته باشم.
روزگار بدی نیست.بهترین روزگاریه که به عمرم دیدم.امیدوارم و خوشحال.همه تون امیدوار بمونین به زودی به هر انچه میخوایم میرسی به فضل پروردگار.

دوشنبه ۱۲ اکتبر ۲۰۰۹

غار خربس



چرا ادمهایی هزاران سال پیش به خودشون زحمت دادن دل کوه رو بکنن فقط برای این که دل خودشون خوش باشه که کوه رو کندن؟توی این سوراخها یک اپارتمان کامل عصر حجری هست که با ابزار قدیمی در دل تپه مشرف به خلیج فارس توی جزیره قشم اجداد من کندن.فلسفه اینکه پدر بزرگای ما بخوان یه همچین جایی رو با زحمت بسیار بکنن چی بوده؟
اگه گدرتون افتاد جزیره قشم یک سر هم به غارهای خربس بزنین.من فکر میکنم منحصر به فردترین جاییه که ادمها برای نیایش یا سکونت توی دل کوه کندن.هنوز جای تیشه های سنگی بوضوح دیده میشه.کاش یه روزی بشه که به روی عموم ببندنش تا کمتر متحمل خسارت بشه.چیزی که از نیاکانمون به یادگار میمونه اونقدر با ارزش هست که ما قبول کنیم که شایسته لگد کردنن نباشه.نباید بی وضو و با کفشهای چینی سخت به دل یادگار پدرانمون پا بزنیم.اونها همه چیز رو میبخشن الا اینکه این اماکن رو سالم تحویل فرزندان اینده ایران ندیم.

پنجشنبه ۸ اکتبر ۲۰۰۹

دنیا

پسر همسایه بالایی ما سه روز پیش توی سانحه تصادف دنیا رو برای ما گذاشت و رفت.پسرای همسایه پایینی(دو تایی) دیروز عروسیشون بود و رفتن که یک زندگی تازه اغاز کنن.
چه فلسفه ای وجود داره که ادما به دنیا میان و بزرگ میشن و ازدواج میکنن و بدنیا میارن و میمیرن؟
پسر همسایه بالایی ما فقط بیست و دو سالش بود و هنوز ازدواج نکرده بود.پسرای همسایه پایینی یکیشون بیست و سه سالش بود و یکیشون بیست و یک سال و ازدواج کردن تا بعدا که قراره بمیرن بمیرن!
خلاصه عجب دنیاییه!همه به دنیا میایم که یا بزایم و بمیریم و یا بمیریم که بزان! خلاصه روزگار عجیب غریبیست نازنین.امیدوارم حالا که قراره همه بدنیا بیایم و بعدش زاییده یا نازا همون اول کار قبل تخت خواب دو نفره تلف بشیم همه مون یه چند تا بزایم و بزرگ کنیم و بعد زاییدن زاییده هامون بریم اون دنیا پیش خدا.
امروز میریم خاک سپاری و اشک میریزیم و فرداش میریم عروسی و میخندیم اما حیف که هیچ وقت این رو درک نمیکنیم که همه اونهایی که دیروز 
مردن و خاکشون کردیم فکر میکردن تا حلوای ما رو نخورن ول کن این دنیا نیستن.
هیچ وقت فکر کردی که این دنیا با همه زرق و برقش پیرزن بزک کرده فاحشه ای هستش که هیچ وقت قرار نیست با یکی بمونه و تا ابد بهش حال بده
این پیری قبل این که مهمون حجله ما باشه مهمون حجله میلیونها بوده و حجله میلیونها بر پا کرده تا خوب چشمامونو وا کنیم و بدونیم که این پیرزن نازنازی رو با هزار زنجیر هم نمیشه در بند کرد که اگه میشد قبل این فرعونها و نمرودهای عصر جدید اون عتیقه پادشاهان و شهریاران زیر خاکی هم نتونستن با پول و گول و قدرت اسیرش کنن بلکه همه اسیرش شدن تا پیرزنه هر روز بساط غم و شادی و مرگ و عروسی پسر دختر همسایه ها رو براه کنه..

دوشنبه ۲۱ سپتامبر ۲۰۰۹

عید مسلمین

رمضان مسلمین پایان یافت و فطرشان رسید.ان نکو بود از برشان این هم نیک .خوش امدشان باد و پرهیز و نیایشش هاشان به درگاه افریدگار پر ارج باد.به امید روزی که ایران سراسر جشن و نیایش باشد برای دادار یکتا نه افریدگان ی که کم کمک به سبب خرافه گرایی ایرانیان خود به جای اهورای پاک نشسته اند و درد می دهند و درمان میستانند.

جمعه ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۹

سهم و حماقت

سهم هر ادمی از دنیا اونیه که بدست می اره شایدم سهمش اون چیزی باشه که بدستش میدن! اگه سهمش رو به روش اول گرفت یعنی مزدشو گرفته ولی اگه به روش دوم گرفت یعنی اینکه گداست و گدایی کرده یه چیزی نصیبش شده.
روی سخنم با بعضی ادمهاست که نمیتونن قبول کنن که تا سختی نکشن چیزی بدست نمی ارن.اونها مدام به دیگران یا خودشون میگن که من این چیز رو نمیخواستم و اون چیز رو میخواستم.چطور به خودشون اجازه میدن چنین حرفی بزنن در حالی که میدونن فقط ضعف هاشون رو بیشتر نمایان میکنه.اگه نمیخواستی چرا مثل گداها قبول کردی که بهت بدن؟اگه چیز دیگه ای میخواستی چرا اونقدر ضعیف و بیچاره بودی که نتونستی بدستش بیاری؟سوال دومتو اینجوری جواب میدن که خوب همه چیز که دست یافتنی نیست!
میمونه ادم بخدا!میمونه جواب چنین ادم بی بنیه و ضعیفی رو چی بده.اخه ادم...اگه میدونستی دست نیافتنیه پس چرا فکر میکنی حقت اون بوده و باید بدستش می اوردی؟!عجبا که ما توی دنیایی زندگی میکنیم که نصف بیشتر ادماش احمقند و اون کمتر از نصف دیگه هم فقط فکر میکنن که عقلی توی کله شون هست.
هی بیا داد بزن که چرا حقم رو نمیدن.خب کی جلوتو گرفته؟برو حقتو بگیر.این دیگه چه بساطیه راه انداختی ملت رو عذاب میدی با اون صدای نکره ات که ای خدا بابا مامان و ملت حقمو خوردن زورکی شوهر دادن!
یا مثل اون یکی دختر همسایه مون دایم غصه میخوره که چرا حقشو خوردن دانشگاه قبول نشده.اخه دختر همسایه عزیز تر از جانم که درد و بلات بخوره توی سر این اسما که همش میگه چرا پست جدید نمیزاری،یه خورده اگه مغزتو بگار مینداختی و تن لشتو تکون میدادی پایگاه این ارازل همین سر خیابونه!این ور نه اونور دست چپ.همون در سبز بزرگ .کافی بود یه برگه پر کنی که فعالیت مزدورانه داری همین.این کاری داشت؟حالا بگو چرا چهل و سه هزارم شدم دانشگاه رام ندادن.با همین برگه میتونی یک میلیونم بشی قد یه سلول بنیادی ولی جلوتر از دو رقمی ها هر جایی دلت خواست درس بخونی.عجب مملکت رو به گند کشیدن که این دختر همسایه مون هم داره گندیده میشه بعد از اون همه ترشیدن.
پروردگارا !همه گان رو با هم از حماقت نجات بده چون این حماقت هزار بار از انفولانزای اون حیوون پلید هم بدتر و مسری تره.
بار الهی این همه احمق توی دنیا بود چرا هر چی نصیب ما میشه غیر حماقت دماغشم نمیتونه بکشه بالا؟تو رو به ذاتت قسم یا بدرک واصل شون کن یا شفای عاجل بفرما.
خدای مهربان من!چرا مرا این قدرا عاقل نیافریدی که فرق بین حماقت و حمارت را درک کنم؟
اقایون خانومها!این جمعه اخری هست.همین جمعه اخر اخریه ان شاالله.ما رو هم از دعای خودتون بی فیض مگذارید.ما هم با شمایم اگر خدا بخواهد

چهارشنبه ۲ سپتامبر ۲۰۰۹

پنجره ها


هر کدوم از ماها توی این دنیای خدا برای خودمون پنجره ای داریم .دنیای ما دنیای هزاران هزار هزار پنجره است .پنجره های رو به تاریکی یا رو به افتاب که از پشت قاب این پنجره ها نگاه میکنیم و ندا میدیم.
بعضی هامون با پنجره های روبرویی حرف میزنیم،بعضیها بهش نگاه میکنیم و بعضی در حسرت دیدن صاحب پنجره ای میمونیم چون یادش رفته در لحظه نگاه کردنمون پرده های پنجره اش رو کنار بزنه.
پشت این پنجره ها خیلی ها فکر میکنن و خیلیها همزمان با فکر کردن اشک میریزن یا نقاشی میکشن.
خیلیها از پنجره های روبرویی عکس میگیرن و میزارن جلو پنجره خودشون و به روبرویی نشون میدن فقط برای این که بگن هنوز توی پنجره اونا جا دارن.
پنجره ها با تموم کوچیکیشون همه دنیا رو میتونن توی خودشون جا بدن یا با همه بزرگیشون حتی یک گلدون سفالی هم توشون جا نشه.
بعضی پنجره ها هم هستن که شیشه هاشون اونقدر گرد و خاک گرفته که با چند بار شستن پاک نمیشن.یا بعضیها اونقدر میله اهنین حصارشون کرده که حتی صاحبشون نمیتونه سرشو برای دیدن پنجره های کناری از توش بیاره بیرون.
من از این همه پنجره چند تاشون رو خیلی دوست دارم.چند تا پنجره سبز با شیشه های شکسته.چند تا پنجره سبز که چند وقته دیگه باز نمیشتن.پنجره سهراب،پنجره ندا،پنجره...پنجره ازادی که هنوز بسته است.

یکشنبه ۳۰ اوت ۲۰۰۹

خشم فرو خته یک عشق


بامداد امروز رنگ هیچ ندارد جز اینکه هیچ چیز نیست که مانع شود انسان را از انچه خواهان ان باشد الا انچه خدا نخواهد.
دیگر نه تبی است ،نه عشقی است و نه شب بیداری مکرر و اه های سرد و سنگین که سینه را روزی همچون مهر میسوزاند.
دیر هنگامی است در پی انتظاری طولانی این کاسه به سر امده است و ماه هاست که هیزم افروزنده این اتش پایان گرفته است.
تکرار مدام شبانگامان سالیان بود که نفس را تا سپیده به اوج می برد و لا بلای اختران نشان وصل میجست.
دیر گاهی بود که فنا شده ای بودم در او که گمان میبردم سویی است از نور ان خالق گیتی که چنین زندگی را رمز الود بیافریده است.یادم نمیرود شبی را که احساسم و شراره اتشین قلبم ساعتها با تمام توان سوخت تا انجا که خاکستر شد.در لحظه لحظه های ان شب شوم به جای عشق نفرت را در سینه انباشتم تا روزی نثار جسم و روح بیمارت کنم اما حیف ...
اری اخر رسیده است قصه ما دیر گاهیست.اخر رسیده است که من باور کنم تو راست گو بودی بد کردار!میخواستم خشمم را هم نثار وجود پست تر از شیطانت کنم اما شیطان بهادار نبود.انقدر بهادار نبود که از خودم بدو بخشایم حتی اگر خشم و انتقام باشد.

شنبه ۲۲ اوت ۲۰۰۹

جای خالی


یادت هست وقتی سنمون کمتره چقدر میخوایم به همه چیز ایراد بگیریم؟به دوست داشتن با عشق و به هر چیزی که فکر میکنیم مال بزرگترهاست.وقتی نوجوون میشیم کم کم معنی خیلی چیزها رو میفهمیم.معنی اینکه کسی به ما بگه دوستمون داره دیگه برامون فرق میکنه.همش احساس میکنیم که این دوست داشتن با اون دوست داشتن بابایی متفاوته و برای اینکه نشون بدیم واقعا داریم بزرگ میشیم وقتی کسی بهمون میگه دوستتت دارم،یه جوری طلبکارانه نگاش میکنیم یعنی اینکه میدونیییییم منظورت چیه اما من دیگه بزرگ شدم بچه نیستم که تو گولم بزنی.
اما چه زود یه روزی حالیمون میشه که اشتباه میکنیم و از یه بچه هم اسیب پذیرتریم.اونوقت که احساس میکنیم جای خالی کسی رو نمیشه بدون اون پر کرد.اونقدر پلکامون گرم و سنگین میشه که دیگه نمیتونیم مانع این بشیم که اشک بریزه!درست مثل همون بچه گیها که به خاطر یه عروسک گرم میشدن اینبار به خاطر یه عروسک گرم میشن و میریزن هر چی توی وجودته.
من نمیدونم چند تا جای خالی الان توی دنیا وجود داره چون هنوز اونقدر بلد نیستم بشمارم اما میدونم که اگه هر نفر بخواد برای پر کردن این جای خالیها اشک بریزه همه خشکیهای روی زمین میره زیر اب و دیگه نوحی نیست که نسل موجودات و بشر رو با سفینه نجاتش حفظ کنه.قرار بود امشب برای دیگری بنویسم اما از اونجا که همه ادمها شبیه همن درست شده سرنوشت زندگی خودم.