۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

شهر تنبل

شهر خلوت شده.ادمها از خونه نمیان بیرون.انگار هیچ کس شاد نیست.دلم برای شهر شلوغ و ادمهای شاد لک زده.عاشق اینم که بچه ها توی کوچه دنبال توپ بیفتن و سر و صداشون تا اون ور محله بره.چه میشه پلی استیشن نباشه؟چه میشه مردم پای این تلویزیون نشینن و باز تو خیابونا به هم لبخند بزنن.

۱۳۸۹ آذر ۱۸, پنجشنبه

یه مقدار خودم مشغولم یه کم هم دلم.به همه از همینجا سر زدم.میام بعد دل مشغولی.زوده که بیام.عاشورا خواستی روزه بگیری منم دعا کن.میگن روزه عاشورا گناه سال رو میشوره.

۱۳۸۹ آبان ۱۶, یکشنبه

خیلی اسونه

چند وقت پیش مجبور شدم ماشین همسایه رو قرض بگیرم.بنده خدا با خوشرویی ماشین رو سپرد به من و رفت.در رو باز کردم و میخواستم پام رو بزارم روی کلاچ تا سوییچ کنم که متوجه شدم ای دل غافل!ماشین کلاچ نداره.نه اینکه فکر کنین داشته کندنش ها،کلا نداشته.یعنی گیر بکس و دنده اتوماته.ما هم که تا حالا عادت به روندن همچین ماشینای سوسولی نداریم مونده بودیم که باید چی کار کرد.خلاصه رومون نشد ماشین رو تحویل صاحبش بدیم این شد که زنگ زدیم پسر خاله مون که عادت به سوسول بازی داره.اون هم طفلک گفت:خیلی اسونه.یکی گازه یکی ترمز.پا راست مال گاز چپ مال ترمز.کلاچ هم هوتوتو! این هوتوتو هم اون گفتا.یعنی به زبون خودش نئاره.دنده هم که روش نوشته.پارک و عقب و نرمال و ...
خلاصه ما یه سانت فشار میدادیم گازو ماشین بیست متر میرفت.و از اونجا که کلاچ هم نداشت و ما عادت نداشتیم سرمون تا خود شیشه جلو میرفت و برمیگشت.عجب اسون بود.انگار گاو وحشی سوار شدم.
گذشت تا امروز...
دوست دیگه مون که مشترکه بین من و اقای اسونه ماشین خریده دنده اتومات.ولابد کلاچ هم نداره.با هم رفتیم شرکت پخش فراورده های نفتی تا سوالی بپرسیم.دوست مشترک هم نزدیک درب پارک کرد و ما رو تنها گذاشت.طولی نکشید که نگهبان شرکت اومد و ازمون خواست به دلیل مسایل امنیتی ماشین رو چند متری حرکت بدیم اون ورتر.منم با اشاره از اقای اسونه خواستم زحمتشو بکشه.اونم استارت کرد و برای ده متر ده بار نزدیک بود سرمونو بزنه به شیشه.

۱۳۸۹ آبان ۱۴, جمعه

خدا یا طبیعت؟

به این فکر میکنم که چه فرقی غیر از نشانه های فیزیکی بین مردان و زنان هست.به کجا میرسم؟...داروین! اخه اقای دانشمند! این میمون که قرار شد بشه ادم باید جنس ماده اش اینقدر متفاوت تر از جنس نر متکامل می شد؟طبیعت چطور میتونه دو جنس مخالف همسان رو با اینچنین تغییراتی مواجه کنه؟هیچ به اورانگوتان نر و ماده نگاه کردی؟چطور وقتی شد ادم،نر و ماده اش تفاوتشون هزار برابر شد نسبت به دوران قبل تکامل؟

۱۳۸۹ آبان ۲, یکشنبه

درگیر درگیر

رفتم وبلاگ فاطمه جعفری!از دلتنگی های دخترونه اش نوشته بود و نمیدونم اشک و ...یاد اون روزا افتادم که دلم میگرفت.یاد اون روزا که گاهی اشک می ریختم...یادش بخیر.درگیر زندگی که میشیم یادمون میره که دل داریم که بگیره.اصلا انچنان درگیرت میکنه این زن و بچه که یادت میره چی دوست داری.یادت میره دوستت کیه.پای اون سند رو که امضا کردی خاطره رو دفن میکنی پای دیوار وفا.انچنان درگیر میشی که یادت میره یاد داری.

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

نامرد امریکا

از اون دسته ادمام که زیاد خواب میبینن.خواب دیدم شهر پر شده از سربازای امریکایی.منو چند نفر دیگه اول قرار بود بجنگیم ولی چون دیدیم زورمون نمی رسه فرار کردیم سمت خونه!یکیمون دختر بود.خیلی هم خوشگل بود.از اونا که ادم فقط تو خواب میبینه! ازش پرسیدم خواهر جمشیدی؟گفت:اوهوم. خلاصه نرسیده به خونه مانتو مقنعه رو همونجور در حال فرار در می اورد!منم خنده ام گرفته بود بهش گفتم هنو امریکا نرسیده که!

۱۳۸۹ مهر ۲۰, سه‌شنبه

استاکس نت چیست؟

میدونین من کیم؟!چند ماه پیش منو به زور از لای خاک کشیدین بیرون.کلی ازمایش وحشتناک روم انجام دادین.اخر سر هم منو با شامپو تخم مرغی شستین.اونقدر شامپو تو چش و چالم رفت که چشام ورم کرد و سوخت و کور شد.بعد سوار، یه موشک قراضه کردین فرستادین فضا!اونجا نه خاک بود نه هوا.مثل سگ جون دادم.اما اینک برگشتم!برگشتم تا انتقام بگیرم.من استاکس نت هستم.روح نا ارام اولین کرمی که تو فضا ریختین!شعار من مخفف نامم می باشد.(است،تا،کس،نت)یعنی استاکس نت نیاید!!ها ها ها استم تا کس نت نیاد.

۱۳۸۹ مهر ۱۵, پنجشنبه

دزد دولتی

مگه چقدر از این تلفن استفاده کردم که باید صد و پنجاه هزار تومان به مخابرات مفت خور پول بدم؟ده تا دوست دختر هم داشتم اینقدر فیش موبایل برام نمی اومد.

۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

قبل عملیات

چند دقیقه بیشتر نمونده به جراحی.رو تخت دراز کشیدمو خودمو با گوشی سرگرم کردم.یه سرباز هم که انگار تازه عمل کرده همین تخت بغلی نه اون یکی بغلش نشسته داره مجله می خونه.دو تا کش هم انداخته مچ پاش لابد برای اینکه جورابش سفت شه و پاش تو پوتین درد نگیره.خلاصه شاید زنده موندیم شایدم نموندیم!اگه موندیم که خوش به حال خودمون اگه هم نموندیم خوش به حال خودتون.الان یه پرستار اومد خوشگل بود.بهم میگه یاسر!جاسم!انگار من ابادانی ام!

۱۳۸۹ مهر ۶, سه‌شنبه

وقتم خیلی پره.روزای خوبیه.همه ادما رو دوست دارم.

۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه

روز اول مدرسه

یادش بخیر بیست و چهار سال پیش روز اول مدرسه دستمون رفت زیر بشکه و از بالای مچ شکست.یادش بخیر روزی که بچه ها اب می نوشتن من مشق خط مورب پونزده روز پیش رو بردم دادم معلم امضا بزنه.اقای جهانداری رو هنوز می بینم.سر حال و قبراقه اق معلم.

۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه

اینا هنوز بلد نیستن مقنعه رو تلفظ کنن.درست مثل بزرگتراشون یا خیلی از ادما که نمیدونن این مقنعه است یا مغنعه.چی از جون این بچه ها میخواین اخه؟یه بچه پنج شش ساله دو تار موش کجای دنیا رو اتیش میزنه؟مگه نمیگین زیر نه سال بالغ نشدن و حجاب بهشون واجب نیست؟دیشب دخترک توی عکاسی برای گرفتن عکس با همین مقنعه کلی مکافات داشت چون نمیدونست باید چه جوری سرش کنه.یعنی من که عموشم هنوز بعد اسن همه سال زندگی نمیدونستم از کدوم طرفش سر رو توش میکنن.یا اون کش نواری رو بهرای چه کاری گذاشتن.خلاصه کلی مکافات داشتیم.واقعا این ادما خودشون بچه ندارن؟چطور دلشون میاد گونی بکشن سر بچه های کوچیک مردم؟

۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه

پول

این که میگن پول چرک کف دسته رو اصلا باور نکن.پول نداشته باشی نیگاتم نمیکنن.به قول دخترک مگه پول برگ چغندره که هی بستنی رو گرونتر می کنن؟دخترک فکر می کنه چغندر درختی هستش که میوه هاش قند حبه است و چون برگ هاش بی خاصیته پول رو باهاش مقایسه میکنه.

۱۳۸۹ شهریور ۱۷, چهارشنبه

عید فطر

عید فطر رو به همه تبریک میگم.اول به خود عشقم بعد به خود خودم بعد به دختر عمه بعد هم به غلوم علی سین

۱۳۸۹ شهریور ۴, پنجشنبه

نوک شیطونی

دخترک انگار دیوار دل من قد بلنداش باشه ملتمسانه چشم میدوزه به چشمام.توی ارتعاش کلام به شدت نازک شده اش میفهمم الانه گریه اش در بیاد.انگار گریه هم رو میخواد که این نداره که ازش بره.میخرم همون که میخواد.هفت هزار، کفش قرمز نوک شیطونی.

۱۳۸۹ مرداد ۲۸, پنجشنبه

وبلاگها

وبلاگها دفترهای خاطرات ادمهایی هستن که وقت و حوصله قلم کاغذ ندارن.ادمهایی که ابایی از این ندارن که دیگران به نوشته هاشون سرک بکشن.وبلاگ ها رنگهای ادمهای شفافند که از رنگ خودنویس های شیک پر لعاب خشن گریزانند.وبلاگها حاصل درد دل و انگشت نویسنده هایی هستند که زخم دلشون رو با کلیدهای چرکین جراحی میکنند.

۱۳۸۹ مرداد ۲۴, یکشنبه

گاهی دختر عمه طلوع میاد و کامنت میزاره.داره وبلاگ مینویسه و خوب هم قلم داره.دختر خوبیه.امیدوارم امسال رشته دلخواهش رو قبول شه.دلم گاهی برای نوشته هام توی بلاگفا تنگ میشه.نمیدونم چرا فرید زد وبلاگ رو حذف کرد.امروز خوابشو بعد ماه ها دیدم.لباس قرمز پوشیده بود.

۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سه‌شنبه

یه جورایی دوستت دارم که هیچکی نداره.میدونی امروزا چقد دلتنگت میشم؟تا حالا کسی رو دوست داشتی؟دلت براش تنگ شده؟

۱۳۸۹ مرداد ۱۳, چهارشنبه

خواب

ارزو میکنم فقط دو ساعت بتونم یک خواب راحت داشته باشم.این سر درد لعنتی داره می کشتم.

۱۳۸۹ مرداد ۹, شنبه

نمیدونم چرا این چند روزه هر چی پست میزارم ثبت نمیشه

۱۳۸۹ مرداد ۳, یکشنبه

خستگی

این روزها اونقدر سخت کار میکنم که وقتی میرسم خونه قبل این که چیزی بخورم خوابم میگیره.این روزا اونقدر فکر میکنم که اگه همه ادمای دنیا بخوان اندازه من فکر کنن همه شون به سبب فکر کردن هیچ کاری نمیتونن انجام بدن یعنی وقتشو ندارن و باز من باید جای اونا سخت کار کنم.

۱۳۸۹ مرداد ۱, جمعه

۱۳۸۹ تیر ۲۶, شنبه

پروردگارا! خواهی نگه دار خواهی بگیر.راضیم به انچه تو رقم خواهی زد که وجود ابدی تنها تویی ای بزرگترین بزرگ.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۹, یکشنبه

نظرات

دوستان میگن اینجا نظراتش خراب شده.خودم هم تعجب کردم کسی نظری نگذاشته.به هر صورت میمونم و صبر میکنم تا درست بشه.الانم میرم یه امتحانی بکنم ببینم میتونم برای خودم نظر بدم یا نه.به هر حال اتفاق زیاد خوبی نیست ولی امیدوارم زودتر درستش کنن.یه ایمیل میزنم به مسئولاش بیان از این حالت در بیارنش.کاش یا فارسی بلد باشن یا انگلیسی شون زیاد خوب نباشه که بفهمن چی میگم!

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲, پنجشنبه

تکامل

دیروز توی تلویزیون موزه ای نشون میدادن که مربوط به انسان بود.گونه هایی از موجوداتی که میگفتن اجداد انسانهای امروزی هستن.رد پاهای سه میلیون ساله از سه نفر که میگفتن از اوگاندا یا زیمباوه درست یادم نیست،قالب گیری کردن.اسکلت و جمجمه  نئاندرتالهایی که سی هزار سال قبل منقرض شدن و کلی تعریف و تمجید از چارلز داروین مرحوم که بر این عقیده بود که تکامل این موجودات باعث ساخته شدن انسان مدرن شده...
دوستی که توی اداره محیط زیست کارمنده نصف شب پیامک فرستاده بود و روز زمین پاک رو تبریک گفته بود.خیلی وقت بود ازش بی خبر بودم و شاید اصلا فراموشش کرده بودم.نمیدونم چرا یهو یاد قیامت افتادم و این که واقعا خدایی وجود داره.
فکر میکنم که چه چیزی ممکنه باعث شده باشه که انسان بوجود اومده باشه خدا یا طبیعت؟اگه طبیعت موجب تکامل انسان شده باشه خود طبیعت چگونه شکل گرفته؟از بیگ بنگ و یک انفجار در هسته اتم و انبساط؟اون هسته اولیه چه جوری شکل گرفته؟گازها از کجا اومدن؟گازهایی که ناگهان ذرات منجمد رو تشکیل دادن و به گیتی نظم دادن؟ایا این گازها و سپس ذرات دارای هوش بودن که اینچنین دنیای منظمی رو بسازن که در کاستی حتی پاره ای از میلیونها عنصر و ذره ای اینچنین منظم نبود؟
فکر کن اگه زمین جوی نداشت؟اگه اکسیژنی نبود و از ترکیب اکسیزن و هیدروزن ابی نبود چه میشد؟فکر که که ذرات اولیه چطور تونستن احساس رو بوجود بیارن و تفکر رو بسازن و اندام رو اینچنین زیبا بسازن چه اتفاقی ممکن بود بیفته.فکر کن که ذره ای این اکسیزن موجود در هوا کم و زیاد میشد،زمین تندتر یا کندتر میچرخید و فاصله از خورشید بیشتر و کمتر بود.
محاله این همه نظم رو گاز و ذره بوجود بیارن اگه صد تا داروین هم قسم بخورن من خدا رو فراموش نمیکنم انگاه که گفت انسان رو به تدریج ساخته.

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

کم نوشت

کسی سر نزده بود.انگار وقتی خودم نمیام کسی هم نمیاد.همه منتظر اینن صاحب خونه ای باشه تا به خونه اش سر بزنن.نه کسی سر زد نه کسی سر زده اومد.صاحب خونه هم که نبود پس هیچی به هیچی.
زندگی خوبه.سرشار از خوشیها و ناخوشیها که ذات اون رو می سازه.از خوشی ها لذت میبرم و با ناخوشیها میسازم.
عشق را در پستوی خانه نهان نخواهم کرد از ترس صدای کوبه این در.
کم مینویسم که زودتر بیام.بدرود تا درودی دگر باره .

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

هیچی

سلام
یه وقتایی ادما منتظر چیزهای خوبن.همه چیزهای خوب! خوب یعنی اینکه اصلا بد توش نباشه.یعنی ایده ال و اون چیزی که ازار نمیده و موجب شادی و مسرت میشه.
من همه چیزهای خوب رو با هم دارم.دوستای خوب،خاطرات خوب و امید به اینده خوب.خلاصه همه چی خوبه و برا همه تون مثل خودم چیزای خوب ارزو میکنم.
یه چیزی راستی!
من معنی این دست به سر شدن رو نفهمیدم تا حالا.اصلا اونی که این ترکیب رو سر هم کرده منظورش چی بوده؟اگه منظورش اینه که یه جورایی سر کارش گذاشته و از سر خودش وا کرده دیگه دستش برای چیه؟اصلا چرا ادما باید دست به سر بشن.
اخرش این که اقا یا خانوم ناشناس که نظر دادن هم ازشون تشکر میکنم.فراموش کردن مثل عاشق شدن و دوست داشتن دست ادم نیست.سرنوشت گاهی ادما رو جایی میبره که نمیخوان اونجا باشن.امیدوارم نیستم که موفق بشی چون فراموش کردن ادما اصلا خوب نیست.شاید در اون لحظاتی که تو سعی میکنی فراموشش کنی اون به یادت باشه و دعا میکنه که فراموش نشه از یادت.قدرت دعا واقعا فوق العاده تصور ادمیه.ایمان داشتن به چوب خشک هم معجزه میکنه اینو یادت باشه.

۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

کابوس

خواب عجیبی دیدم.خواب دیدم کسی رو که خیلی دوست داشتم و شاید عاشقش بودم مثل زندونی ها توی یک خونه قدیمی پشت همون دفتری که کار میکنه اسیر دست شوهر و برادر شوهرشه.خیلی وحشتناک بود.توی خواب نتونستم نسبت به سرنوشتش بی اعتنا باشم و هیچ کاری نکنم برای همین هم دستش رو گرفتم و از روی پشت بوم اون خونه فراریش دادم.با هم اومدیم محله خودمون.بغلش کرده بودم و میبوسیدم و اشکاشو پاک میکردم.عجیب تر اینکه قبل خوابیدن دعا کرده بودم خداوند منو از سرنوشتش توی خوابم مطلع کنه.یه جورایی دل واپسم.راستش مگه ادم چند بار میتونه عاشق بشه توی زندگیش که نسبت به سرنوشت عشقش بی تفاوت باشه؟نمیتونم بی خیال این بشم که زندگیش رو چه جوری میگذرونه چون بر عکس همه اینها که مینویسم دوستش ندارم یا عاشقش نیستم و فراموشش کردم هنوز بهش علاقه دارم.من اشتباه کردم که توی زندگی عشقیم با اون اذیتش کردم.واقعا اشتباه کردم ولی حیف که ادمها اشتباه خودشون رو نمیبینن یا اونقدر دیر میبینن که راهی برای تلافیش نمونده.دعا میکنم رویای دیشب صادق نباشه و زندگی شاد و سرشار از ارامش داشته باشه.هر جا که هست با اجازه خودش میبوسمش و براش ارزوی سلامت میکنم.

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

خاطرات

jrdi ;k , nv,y نظر می اندازی به زندگی پیچ در پیچ ادمها.به هیاهوی زنده ماندن بی نفس شان که کی به سر اید.تا سر کوچه تان میروی مثل هر شب اما میبینی که کوچه باز هم تاریک است.
چقدر زمان  دیگر لازم است که درک کنی همیشه همین طور بوده؟همین است که هست!
یا تغییرش بده یا بساز!ساختن نه از نوع تغییر دادن که شاید امشب در این کوچه تاریک ساختن معنای مدارا دهد.
باز هم میروی و میروی و فکر میکنی هیچ انجام نداده ای اما همین که امده ای یعنی خیلی.یعنی اینکه با امدنت کلی کار کرده ای که دیگران نکرده اند.یک مقدار انرژی صرف امدن کرده ای که همه اش از کالری چیپس های کارخانه ای بوده است.
سر این کوچه خاطرات شاد بیشتر دارد تا شیرین.خاطرات روزهایی که منتظر زهرا مینشستی تا که از مدرسه اش بر گردد اما خواهرش به تو چشمک میزد و با عشوه اش به خانه دعوتت میکرد.تو نمی رفتی اما دیگران میرفتند.
از همان اول هم پایبند این بودی که با کسی باشی که اگر بهتر از تو نیست بد تر نباشد.حیف که دیر شناختی که او از زهرا هم بدتر بود.
غم نامه ننویس که غم ها به سر امده است.زندگی زیباست مثل اخر کوچه که همیشه چراغش روشن است و به امید روشناییش می امدی.

۱۳۸۸ بهمن ۱۰, شنبه

تجارت تن

هر چی میگم به دردش نمیخورم و خدا روزیش رو جایی دیگه حواله بده دست وردار نیست.سی و پنج سالی داره و خیلی بزک کرده.
میگه مسافره و خونه نداره.شام هم نمی خواد.دلم براش می سوزه اما نمی تونم کاری براش بکنم.
خرید رو که میکنم میام بیرون از بازار که برم خونه.هنوز همونجا وایستاده.میرم یه کم پول بهش بدم بره مسافرخونه یا جایی امشب رو بخوابه که کسی بهش گیر نده.
نزدیکش که میشم چشاش برق میزنه.میگه بریم؟!منتظرت موندم خریدتو بکنی.
با من و من کردن حالیش میکنم که اومدم پول بدم بره مسافرخونه.ناراحت میشه و میگه گدا نیست.نمیتونم بمونم.راه می افتم و بهش میگم چون ابرو دارم دیگه هیچی نگه و دنبالم راه نیفته.
از داخل ماشین با نگاهم تعقیبش میکنم.موبایل شو در میاره و شماره میگیره.
چند دقیقه بعد یه ماشین مدل بالا میاد و میبرتش خونه که توی خیابون نمونه!

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

عشق ضرب در دو

تذکر:این نوشتار علمی نیست و فقط خاطرات زندگی نزدیکان نویسنده و علل وقوع حوادث از دیدگاه اشخاصی است که خاطرات خود را با نویسنده به اشتراک گذاشته اند.هر گونه کپی برداری حتی با ذکر منبع پیگرد قانونی دارد.در صورت نیاز به نوشتار در همین پست نظر بگذارید تا به ایمیل شما ارسال شود.
شما انسان صادقی هستید.حد اقل انگونه زندگی کرده اید که دیگران میتوانند صداقت شما را تایید کنند.گذشته از این شما انقدر با شرف و عزت نفس و ابرو زندگی کرده اید که هیچ کس نمی تواند شما را به نداشتن کردار و رفتار نیک و پسنده متهم نماید.
چند سالی است که زندگی مشترک خود را اغاز کرده و مثل اغلب ادمهای روی کره خاکی زندگی معمولی و اغلب کم هیجانی را سپری میکنید.دیگر روزهای نخستین ازدواج را فقط میتوانید در البومهای عکس و خاطرات شیرینش پیدا کنید چون به نظر شما هر چیزی حتی زندگی مشترک با یک شخص که هر روز مجبور به دیدنش هستید  تکرارش خسته کننده است . هنوز انقدر جوان هستید که میتوانید در نگاه کردنی عاشق شوید یا عاشق کنید.اما چون یک فرد با ابرو و با احترام نزد دوستان و همکاران و نزدیکان هستید همیشه در این مورد مردد بوده اید.شما برای دوباره عاشق شدن یا باید انگ طلاق را تحمل کنید یا ننگ خیانت را هیچ بشمرید.
اگر زن باشید که بسی بدتر مینماید.چون جامعه ایرانی اولی را ننگ میشمارد و دومی را مرگ میداند.انقدر با خودتان کلنجار می روید تا  سپس وجدانتان خسته شده و به حالت قهر رهایتان میکند.
اینک بزرگترین مانع از سر راه برداشته شده است.وجدان خفته ، ادم خفته میسازد.شکار کیست؟
اگر مرد باشید انکه بدنبالش هستید باید جذاب و زیبا و پراز هیجان باشد.جوان بودن جزو ملاکهای اصلی نیست.چون خوب میدانید که انقدر با او نخواهید ماند که در اینده یک پیرزن را تحمل کنید.شاید همین که یائسه نباشد کافی است.چون مردید فقط از اینکه زن یا نزدیکانتان روزی متوجه رابطه پنهانی شما شوند میترسید.فقط را برای این به کار بردم که جامعه ایرانی خیانت مردان را نه تنها جدی نمی گیرد بلکه گاهی ان را معادل سوپر مرد  بودن یا ابر مرد بودن می پندارد.این مختص تنها ایرانیان نیست بلکه اغلب ممالک پایبند سنت خیانت مردان را با درصد بسیار کمتری نسبت به خیانت زنان زشت و به دور از هنجار میدانند.
شما چون مردید میتوانید چندین بار ازدواج کنید و چند همسر هم زمان داشته باشید اما اگر شکار شما جوان و زیبا  یاشد یا از مزیتهای گوناگون اجنماعی برخوردار باشد حتی گاهی متاهل بودن خود را از او مخفی میکنید. شما و جامعه فکر میکند مرد زن دار باید با زنی باشد که یا قبلا ازدواج کرده و طلاق گرفته باشد یا از مزایای پایین اجتماعی برخوردار باشد.اما تبصره ای هم هست که کفه ترازو را به سود شما بالا پایین میکند.پول یا زیبایی و جذابیت بسیار!
شما باید پولدار باشید یا انقدر جذاب باشید که شکار بتواند با خود و اجتماع کنار بیاید که اگر با مرد زن داری است ان مرد دست کم چیزی دارد که همه گان به دنبالش هستند.او خود را راضی میکند که برای مدتی با شما رابطه برقرار کند و برقراری رابطه هم به دو چیز ختم میشود ازداج یا جدایی که از این دو صورت خارج نیست.
اگر بتواند شما را عاشق خود کند یا او و شما به این نتیجه برسید که رابطه تان از زندگی قبلی سود اور تر و بهتر هست که بزودی ازدواج میکنید.مبارک است! این بهترین چیزی است که میتواند در رابطه مرد زن دار و زن مجرد اتفاق بیفتد اما گزینه های دیگری هم هست.
شما دیر به خانه زن اصلی تان میروید.غذای کمی میخورید و از همه مهمتر نسبت به همسرتان بی میل شده اید.شیک پوشی و رفتارهای عجیب شما او را به شک انداخته است.اوایل زن فکر میکند که مشکل از خود اوست.فکر میکند زود پیر شده است یا جذابیت گذشته را ندارد.زود به زود به سالنهای ارایش سر میزند.بهترین لباسهایش را میوشد.رژیم میگیرد و پولهای زیادی به پزشکان و جراحان زیبایی پرداخت میکند.بدتر اینکه همه اینها از جیب شماست.حالا باید خرج دو زن را بدهید که هر کدام پولهای زیادی از حساب بانکی تان خرج میکنند تا جذاب تر به نظر بیایند.فاجعه است که شما بدون عمل قلب برای دلتان پول پرداخت میکنید! مطمینا فالگیرها و مشاورین روان شناسی هم بی بهره نمیمانند.کف گیرتان به کف دیگ میخورد.به همین سادگی!
اولین چیزی که به ذهنتان خطور میکند این است:وقت ان است که یکی از همسرانتان را قربانی کنید.اما کدام؟!!
شما از زن اول فرزند دارید.ده سال زندگی مشترک و اینکه هر چه به دست اورده اید در دوران زندگی با او بوده است.زن دوم شما جوانتر و زیباتر است و خنده های دل نشینی هم دارد.فقط دعا کنید دسته گل دیگری به اب نداده باشید چون میتوان خیلی راحت از زیبایی و جوانی و خنده گذشت.دعا کنید او حامله نباشد چون اگر اینطور باشد طلاق به این سادگی ها امکان پذیر نیست.بچه طلاق روزی هم ارث پدرش را میخواهد و شما را رسوا خواهد کرد.
همه اینها که گفته شد تنها بخش کوچکی از دردسرهای زندگی دوگانه یک مرد بود.اما اگر شما یک زن باشید و بخواهید در صورت متاهل بودن عاشق مردی شوید چه خواهد شد؟!
مرد شما انقدر پولدار هست که بتواند ارزوهای کوچک شما را با پول به خاطرات تبدیل کند.اما جذاب نیست.شاید کمی زیبایی هم داشته باشد ولی دل چسب شما نیست.در تخت خواب هم به شما خوش نمی گذرد چون او یا قدرت جنسی زیادی ندارد که شما را راضی کند یا وقتی به او اجازه هم خوابگی را میدهید مثل شیرهای گرسنه میخواهد شما را بدرد.
نه تنها رمانتیک نیست که شاید اصلا نام گلها را نداند.او هیچ وقت به شما نمیگوید دوستتان دارد.فقط گاهی برای اینکه شما را به کاری یا خواسته ای راضی کند بغلتان میکند یا می بوسد.
راه کار چیست؟ایا مثل ان مرد که گفته شد پا روی هنجارها و وجدان میگذارید و به ان قرص خواب میدهید؟صد البته راه درستی نیست.این را خودتان بهتر از هر کسی میدانید.اما برای فرار از جهنم خانه چه باید کرد؟شما نیاز به دریا دارید تا این جهنم را برایتان سرد کند.
لیستی از پسرها و مردهای جذاب را که فکر میکنید به شما تمایل دارند در ذهن خود مرور می کنید.زیاد نیاز به فکر کردن نیست چون به زودی در می یابید که انان که در ذهن خود مرور کرده اید به دردتان نمی خورند.چرا؟ جواب کاملا واضح است:عشق اینده شما نباید از بین دوستان و اشنایان باشد.شکار شما هر چه دورتر باشد امکان این که دیگران به شما شک کنند کمتر است.فاش شدن خیانت برای زن ایرانی تاوانی سنگین و وحشت ناک در پی دارد.
شما دوستی دارید که شوهر شما او را نمی شناسد.دوست شما هرگز مهمان خانه شما نبوده و شما هم با همسرتان به خانه او سر نزده اید.همکلاسیهای دوران دانشگاه شما قبلا به شما میگفته اند که دوستتان برادر مجرد و جذابی دارد.برادر دوستتان از هر نظر عالی است.چون هم جذاب است و هم زن ندارد.بر عکس همسرتان هم که سیزده سال از شما بزرگتر است تفاوت سنی او با شما سه سال است.
بدست اوردن شماره تلفن او هم کار مشکلی نیست.میتوانید با دوستتان قراری بگذارید و به بهانه نگاه کردن موبایلش شماره برادرش را از روی اسم پیدا کنید.به همین سادگی!
شما به برادر دوستتان زنگ میزنید.با او دوست میشوید! این از ان هم ساده تر است چون شما تجربه ده سال زندگی مشترک دارید و نقاط ضعف و قوت مردان را خوب میدانید.بعد مدتی با او قرار میگذارید.انقدر ارایش میکنید که مرد جوان عاشق بوسیدن لبهایتان میشود.به او پول میدهید تا هزینه تلفنهایش را بپردازد.تنها به این دلیل که شما نمیتوانید از تلفن خودتان به او زنگ بزنید چون تا مدتی قبل هزینه های تلفنتان در حد هیچ بوده است.او هر چه بیشتر پول میگرد و هر چه بیشتر میبوسد خود را مدیون تر میداند.از شما درخواست ازدواج می کند.شما مدام بهانه می اورید.اما بعد چند ماه بهانه ها دیگر تمام شده است.او عاشق و دلباخته شماست و شما هم نمیتوانید به او اجازه بدهید با مادرش به خواستگاری شما بیاید.چون به جای پدر باید با شوهر شما برای میزان مهریه چانه بزند!!!
چاره ای نیست.باید واقعیت را به جوان ساده دلباخته گفت.با او قرار میگذارید و از برنده ترین سلاح ممکنتان استفاده میکنید.اشک ریزان روی پاهای او خم میشوید و بعد کلی مقدمه چینی میگویید:انقدر عاشقش بوده اید که یادتان رفته است شوهر دارید!
پسرک انگار مرگ خودش را به او میگویید که نمیتواند باور کند.شما اشک میریزید و ادامه میدهید که عاشقش هستید.او معنی عشق را خوب میداند چون عاشق است.
اشکهایتان را پاک میکند و شما را می بوسد.بی خبر از اینکه شما بزودی ترکش خواهید گفت.پسرک نیاز به دریا دارد تا از این جهنم سوزان خلاص شود.اما شما چه؟اگر بخواهید ادمه دهید باید با پسر مجرد دیگری باشد چون پسرک دیگر شما را فقط یک دروغ گو میداند که از روی هوس به او ابراز عشق کرده اید.اگر نه که باید به همان جهنم قبلی برگردید.
پسرک میگوید:اگر همسر دارید تا طلاق نگرفته اید به دنبال عشقی دیگر نباشید.تنها چیزی که خیانت به انسانها هدیه میکند جهنم است.

۱۳۸۸ بهمن ۱, پنجشنبه

دعا

سلام فاطمه خانوم جعفری!ممنون که قدم رنجه فرمودی اومدی به مانوس من سر زدی.یه چند روزه اینترنتمون خرابه و خونه خرابمون کرده.این اقایون که اینترنت میفروشن اگه اینترنت کیلویی بود به جرم کم فروشی خدا مینداختشون قعر جهنم.اونجا میفرستادشون که عرب نی انداخت.
تو این مقدمه جای طلوع بانو هم خالی بود که همیشه سر میزنه که همینجا ازش تشکر میکنم.بعد مقدمه هم تندی یک دعایی واسه این احسان بکنیم که اگه نبود دنیا رو گند ور میداشت.نمیدونستم اینقدر خوبه که داره جور بدبختی چندین ادمی رو یک تنه میکشه.خداییش خیلی مرده.هم زباله ها رو جمع میکنه هم نمیزاره دیگرون هم بدبخت بشن.
بعدیتش راستی ما خیلی دلمون میخواست یه روزی بریم لم بدیم رو ماسه ها شن بازی کنیم.ولی میبینیم شن بازی کار خطرناکیه گفتیم فعلا بی خیال شیم.
جاتون خالی با دوستان رفتیم گردش از هوای بیرون لذت ببریم دیدیم لذتش زیاد شد از ترس اینکه لذت بالا بیاریم تندی برگشتیم نشستیم پای این کامپیوتر فکسنی بیایم با مانوس گپکی بزنیم.از اون ور رضا دیکتاتور از بیلوکس پیغام داده کم سر میزنیم که گفتیم بریم یه سرکی بکشیم رومش ارشادش کنیم بلکه این ایرانی بخت برگشه فرنگ رفته از دین برگشته به راه راست هدایت بشه ان شا الله.اگر هم نشد یک دعایی هم واسه این میکنیم که حالا که نمیخواد به راه راست هدایت بشه خود خدا راه راست رو به طرفش کج کنه.
تا حالا دو تا دعا کردیم برا دو تا ادم و دو تا تشکر کردیم از دو تا ادم دیگه.خدایا شد هزار تومن رد کن بیاد فکر نکنیم تا اخرت زنده باشیم که اونجا مزدمون رو بدی!
و اما بعد...
دو تا دعا میکنیم برای همین دو تا خانوم که اومدن برای پست ماقبل این پست مابعدمون نظر گذاشتن اینچنین: پروردگارا! یا خوشبختشون بکن یا شوهرشون بده دست از سر این اینترنت وردارن شاید اگه این دو تا خوشبخت بشن و کمتر بیان اینترنت یه کمکی به اسپید لاک پشتی ما اضافه بشه.
خلاصه اقا احسان خیلی مردی .این همه دختر خوب بود تو گیر دادی به هیولا؟!حیف جوونیت نیست؟میدونم که نمیای بخونی و میشه غیبت کردنت خدا اون هزار تومن رو هم ازمون میگیره پس بیشتر فحشت نمیدم.
راستی برای منم دعا کنین دارم یکی رو خوشبختش میکنم.وقتی هم دعا کنین از ته دل دعا کنین میگن ته دل ادما همون جاییه که خیلی دعاهاش ناب و با کیفیته.انگار هزار تا نشان استاندارد داشته باشه.

۱۳۸۸ دی ۲۴, پنجشنبه

مانوس

خوش اومدم! اولش اینکه همین که همون اول گفتم.دومش هم مثل اون یارو مهم نیست سوما هم این سومی رو یادم رفت.
بعدش اینکه اصلا الکی اومدم غربال کنم به تو چه.خلاصه بگم همینجوری اومدم یه سر به مانوسم بزنم دلش برام تنگ نشه.من از بس ادم ساده دل عاشق مهربونی هستم دلم برای مانوس خیلی تنگ میشه.حرف هم که نداشته باشم مجبورم بیام بحرفم باهاش .این مانوس میدونین اولش اسمش مونس بود.فامیلش هم پارس بلاگ بود.بعد اونو ترور کردن چون سیاسی شد.بعد شد مانوس! فامیلیش هم شد جناب مانوس بلاگفا زاده ناصری! اونجا هم دست گذاشتن رو گلوش.از همه طرف پا گذاشتن روی قلب نحیف و عاشقش.اول حکومتیا نزاشتن خوب نفس بکشه بعد یکی از همین ارازل و اوباش خس خاشاک که کلید دلشو بهش داده بودم برای همیشه خنجر زد به قلبش.
نتونستم تنهاش بزارم.یعنی اون هم نتونست.مجبور شد مهاجرت کنه به خارج و تابعیت فرنگ بگیره.اسمشو هم تغییر داد به مانوس بلاگ اسپات بلاگری.خداییش می بینین چه مسیبتیه؟
من اون هنوز مونس و مانوسیم.گاهی اون مونس میشه و گاهی من اما دو تامون با هم خوشیم.حد اقل میدونیم که نه اون به من دروغ میگه نه من به اون.خیانتی هم در کار نیست.حسودی هم جایی نداره.منو مانوس خیلی خوب و خوشبختیم.اون منو دوست داره و من اونو.



۱۳۸۸ دی ۱۸, جمعه

مد

نمی دونستم دخترونه هم یه نوع مده برای مو.یه پسره رو توی یه جلسه ای دیدم.خیلی جوون بود.فکر کنم هفده سالی داشت.این موها رو اون جلو ریخته بود یه طرف صورتش بعد این موهای بالای گوشش رو طوری درست کرده بود که یه جوری اویزون بود و تا پایین گوشش اومده بود بعد دورانش داده بود سمت پشت گوش به طرف پشت سر و نوکش رو هم مثل نوک قلم مو تیز کرده بود.تمام صورت رو هم نمیدونم با چی موهاشو از جا کنده بود.صاف صاف بود عین مال دخترا.این موها رو هم یه جوری رنگ کرده بود و شونه کشید بود که خیلی شده بود شبیه دخترا.نه اینکه فکر کنین من املم.نه هیچ وقت امل نبودم.حتی جوونتر که بودم تقریبا هم پای مد روز بودم.اینا رو میگم برای اینکه به نظر خودم مد و ارایش و پیرایش یک حد و مرزی داره.لباس پوشیدن درسته که باید اول با سلیقه خود فرد باشه اما این لباسی که میپوشیم و از مدی که پیروی میکنیم باید یه جورایی با جنسیتمون وشکل بدنمون همخونی داشته باشه و با زمان و با جامعه ای که پذیرای ماست.شلوار چهار خونه شاید زیاد عجیب نباشه اما وقتی این شلوار چهار خونه صورتی و زرد باشه و پای یک مرد باشه و اصلا هم به پیرهنی که پوشیدیم نیاد چه فایده ای برای زیبایی خودمون داره.
مگه ما از مد برای چی پیروی میکنیم؟مگه نه فقط برای اینه که فکر میکنیم اینطوری زیباتر به نظر میایم و بهتر میتونیم جلب توجه کنیم؟
پیروی کردن از یک نوع طرز پوشش و یک نوع ارایش و گریم شاید برای عده ای فقط  جنبه تفنن و سرگرمی داشته باشه  اما  پیروی کردن از هر مدی باید با جنسیت و روحیات و اندام و پوست و خیلی  چیزهای دیگه تناسب داشته باشه که اگه نداشته باشه ممکنه به جای اینکه ما رو زیبا کنه باعث تمسخر کنه.