۱۳۸۸ دی ۵, شنبه

تولد

یه نی نی اومد.یه نی نی که خیلی وقت بود منتظرش بودیم.بور بوره و فکر میکنم چشماش مثل داییش رنگی باشه.هنوز از بیمارستان نیومده خونه.منتظریم که بیاد.برای سلامتیش دعا کنین.به پدرش و خواهرم هم تبریک میگم.دوستش دارم چون بچه های غریبه هم دوست داشتنی هستن چه برسه به بچه خواهر ادم.از الان خواستگار پیدا کرده.باید زود عروسی بگیرم و پسر دار بشم تا از قافله عقب نمونم.عکساشو یه روز میزارم.فکر کنم اسمشو بزاریم سارا یا شایدم حمیرا.باید مادرش تصمیم اخر رو بگیره.منتظریم مامانش حالش بهتر بشه و با نی نی بیاد خونه تا اون موقع با مامانش و نی نی تصمیم جدی بگیریم که اسمش چی باشه.از خدا ممنونیم که شادیهامون رو هر روز بیشتر از روز قبل میکنه و ارامشمون رو همیشه بهمون هدیه میکنه.دیروز تولدش بود ساعت یازده صبح.یک روز میاد و این وبلاگ رو میخونه و برای همین هم باید عکساشو بزارم.بچه ها دعا کنین زودتر بزرگ بشه و سلامت بمونه و من پسر دار بشم تا عروس خودم بشه.ممنونم ا

۱۳۸۸ آذر ۲۶, پنجشنبه

اول از همه باید از دوستام پوزش بخوام که نمیتونم به وبلاگاشون سر بزنم.راستش سرم خیلی شلوغه و هزار جا همزمان مشغول به کارم.این ساعات اخر شب هم که میام نت زورکی میام و فقط برای اینکه به این وبلاگ و نوشته هام و نظراتتون نیگا کنم.اول از همه از اسما و فاطمه جعفری و نفیر سیمرغ معذرت میخوام و بهشون میگم که خیلی دوستشون دارم ولی چی کار کنم که این اینترنت فکسنی و این بدن خسته بیشتر از این نمیکشه.بعدشم میدونین من دزدکی میام این وبلاگ.هیچ کس غیر شماها نمیدونه که هنوز وبلاگ مینویسم.یعنی اگه بدونن خیلی برام بد میشه.با این که استاد تظاهر و فریب دادن ادمام اما احتیاط شرط عقله و هر کسی فکر کنه خیلی زرنگه زنش دیگه راش نمیده خونه.
خلاصه گفتم که متوجه باشین که با چه ریسک بزرگی پامو میزارم اینجا و به روزش میکنم.بعدش اینکه نمیدونم چقدر میتونم به این شرایط امیدوار باشم.البته امیدم به زندگی مثل همیشه اون بالای ماکسیممه و مثل همیشه سر حال و قبراق و شیطونم.انگار نه انگار که سی سالم شده و زن گرفتم و قبل زن گرفتن هم بچه داشتم.جمیله رو میگم.یادگار برادرم.همون که امروز میگفت ببرمش دریا و کلی گریه هم کرد.باید برم براش یه جلیقه نجات کوچولو قد خودش بخرم.
این دخترا تا کوچولو هستن برای باباشون ناز میکنن وقتی هم بزرگتر بشن برای همه ناز میکنن.البته ما که غیر این دخترک و خواهرامون دختر توی دنیا دوست نداریم.یعنی نه اینکه نداشتیم.اتفاقا یکی بود که خیلی میخواستیمش.بعد یهویی هم من خیلی بد شدم هم اون خیلی از من خوشش نیومد این شد که جدا شدیم.دختر خوبی بود ولی چونفکر میکرد باید همه چیز رو با هم داشته باشه دووم نیاورد.نمیشه که ادم همه چیز رو با هم داشته باشه اخه.باید برای بدست اوردن یه چیزایی از یه چیزای دیگه هم گذشت.بعدش اون اخراش بهم گفت حالش ازم بهم میخوره.از خنده روده بر شده بودم.دیوونه ام دیگه! بعدش این دختر که به نظر من خیلی هم زیبا بود گذاشت و رفت با همه قولایی که به هم داده بودیم.خب حق داشت دیگه من اونقدر ها ادم خوبی نیستم.اینو دخترکم هم میگه.مثلا وقتی براش لواشک نخرم میگه تو بابای بدی هستی که هیچی نمیخری.شاید اگه برای اون هم لواشک میخریدم میموند ولی چی کار کنم که از این سوسول بازیا بلد نیستم.دعا میکنم حالش خوب باشه هر جا که هست.من خیلی اذیتش کردم .اما خب دلم براش تنگ نشده.هیچ وقت دیگه هم نمیشه .اگه چشمام هم بود از جا درش میاوردم و مینداختم دور چون به عشقم خیات کرد در حالی که من تا اخرش موندم  و تا اخرین لحظه با اون بودن حتی به زنی نگاه نکردم و فکر نکردم.
ادما هر کدوم یک جورین اون هم یک جور دیگه بود.مثل من نبود.رویاهاش و مرد دوست داشتنیش شاید فرق میکرد.شاید هم فکر میکرد من نمیتونم خوشبختش کنم.
به هر صورت رفتم که بخوابم چون صبح خیلی کار دارم.شبتون یا روزتون بخیر هر جا که هستی

۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه

خرید عید

بازار رفته بودم برای خرید.انگار اونجا که رسیدم متوجه شدم هیچی لازم ندارم و بی خود اومدم.هر چی یه کم چشممو میگرفت بعد خوب وارسی کردن متوجه میشدم بهترشو خونه دارم.این شد که یه کم مواد بهداشتی و ارایشی خریدم و برگشتم.نه لباسها خوب و با کیفیت بود نه قیمت مناسبی داشت.برای همین هم با خودم فکر کردم چون تا چند ماه دیگه به لباس نیاز ندارم بهتره از خرید لباس صرف نظر کنم.راستش ادم باید خودش خوشگل باشه به لباس که نیست!حالا شما فکر کن کسی که اندازه یه بشکه چاق باشه هر چی هم بپوشه باز همون بشکه است.البته من خودم از ادمای چاق بدم نمیاد.هم نرم هستن هم بعضی هاشون اونقدر خوب و مهربونن که اصلا چاقی شون رو میپوشونه.بعد هم روزگاری خودم ارزو داشتم یکیشون مال خودم تنهایی باشه.یعنی فقط مال خودم باشه نه مال یکی دیگه که فقط ارزوای داشتنش مال من باشه.یادش بخیر روزهای خوبی بود اوایلش.شاید اگه کمتر دروغ میبافت و مراعات احساساتم رو میکرد هنوزم دوستش داشتم.اونقدر اخراش حالم بد بود که فکر میکردم دیوونه شدم.هر چی از دهنم در میومد به همه میگفتم بدون اینکه اصلا فکر کنم چی میگم.
از بازار که میام بد جور احساس گرسنگی میکنم.توی این شهر ساندویچ فروشیایی هست که نوعی گوشت سرخ شده با گوجه فرنگی رو با سس تند سرو میکنن.گوشت رو توی گوجه فرنگی تفت میدن و اونقدر فلفل بهش میزنن که از تندی قرمز میشه.یعد از این که همه شو میخورم حتی تا تیکه اخر سبزی ها رو از سر میز بلند میشم که برم.یه جوونی که خیلی دماغش گنده است توجهمو جلب میکنه.واقعا دماغش خیلی درازه.پوست سفیدی مثل گچ داره.خیلی بی روح و بی نفس و خمیده است.کلا من از پوست سفید خوشم نمیاد چه برسه که بر اثر استفاده از مواد مخدر سفید شده باشه.اونقدر جوونه که باورم نمیشه توی این سن همچین بلایی سر خودش اورده باشه.به نظر هم نمیاد مفلس زاده و بی پول باشه.از سر و وضعش معلومه بابای پولداری داره.دلم براش میسوزه اما این بلاییه که خودش سر خودش  اورده و خودش باید تاوانش رو بده.اگه قراره کسی براش دل بسوزونه این خودشه که باید دلش مثل جیگر زلیخا کباب بشه.
از اونجا میام بیرون.راستش نگفتم با موتور اومدم.یه دور برگردون کوچولو هست که خیلی کوچیکه.فقط یه موتور سیکلت میتونه ازش رد بشه.همچین که به اون میرسم یه موتوری از اون دور برگردون هم میخواد بیاد این ور که من بودم.برای همینم ترمز میگیرم اما قبل اینکه وایستم موتوری میزنه کنار و بهم تعارف میکنه که من اول رد بشم.تقدم با خودشه هر چند هر دو تا داریم خلاف میکنیم و از دور برگردون تقلبی کوچیک رد میشیم!این یکی رشیده.هم سن همون پسریه که توی غذا خوری بود اما این خیلی جوون سالمیه.هم سالمه و هم با اینکه منو نمیشناسه و تقریبا هم سن هستیم برای احترام گذاشتن میزاره اول من رد بشم.تشکر میکنم.عید شما مبارک.عد قربان روز جمعه بوده اما من نمیدونم این مملکت چرا همه چیزش حتی مراسم دینیش یکی دو روز از دنیا عقبه.حاجی های ایرانی روز جمعه توی عربستان عید میگیرن ملت ایران باید یک روز دیرتر عیدش باشه.روز عرفه پنج شنبه است که میگن خیل روزه گرفتن در این روز ثواب  داره اما مسلمان ایرانی روز جمعه که روز عید قربان بوده رو به اشتباه روزه میگیره تا یه گناه کبیره هم مرتکب بشه.تنها دور روز در سال هست که روزه در اون حرامه و اون هم عید فطر و قربانه.عید همه شما مبارک چه چاق باشین چه لاغر.

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

بهشت

اینا که بمب به خودشون مبندن برای اینه که برن بهشت!من خودم شنیدم بخدا! یک فیلمی دیدم توی اینترنت که یه اقایی که ریش داشت میگفت قراره خودشو بترکونه و  تیکه تیکه کنه بره بهشت.اگه با ترکیدنه که ادم میره بهشت بادکنک هم میترکه و تیکه تیکه میشه و بعد میندازنش توی سطل زباله.
تازه بهشتش هم که میخوان برن برای اینه که یه چند تایی حوری نصیبشون بشه.هر چی بیشتر بهتر.مثلا اگه قرار باشه هفت تا حوری توی بهشت بخوان لابد بخودشون هفت تا بمب میبندن.هر چی هم بیشتر بترکه و اون ادمایی که از نظر اینا کافر و دشمنن بیشتر بمیرن این حوریا تپل تر و خوشگل تره.
ما هم یک روزی فکر کردیم بریم استشهادی کنیم شاید بریم بهشت.بعد فکر کردیم اگه مثل اون بادکنکه بعد ترکیدن با جارو جمع مون کنن بندازن توی سطل زباله بغل اشغالا گفتیم به همون جهنم راضی باشیم.اخه توی جهنم سطل زباله نیست.ته تهش بخوان باهات کاری کنن اول کبابت میکنن بعد که بوی سوختگیت در اومد اب جوش میدن بخوری یه خورده جزغاله تر بشثی.
راستش من از این طنتاوی خیلی خوشم میاد.بر عکس اخوند الکیا خیلی مدرنه.از وقتی گفته هر کی بترکه میره جهنم دیگه عربا کمتر هوس ترکیدن بوسیله بمب میکنن.بیشتر دوست دارن بر اثر خوردن غذاهای لذیذ بترکن تا بمب.اصلا عربها که نیاز به حوری بهشتی ندارن.روزانه هزار تا حوری ماشاالله براشون صادر میکنیم.اصلا از طنز در اومد سیاسی شد این فیلتر باشی میاد فیلترمون میکنه دیگه خودمون هم نمیتونیم فرمایشاتو خزعبلات خودمونو بخونیم.نتیجه گیری اینکه برای بدست اوردن حوری نباید خودمونو بترکونیم.باید پول داشته باشیم و اگه حد اقل اگه عرب نیستیم بک دشداشه ای چیزی بپوشیم که معلوم نشه اینایی که مثل میوه از بدبختی و نداری هر روز صادر میشن همین خواهرای خودمونن.خدا لعنت کنه کسایی رو که این بازار رو راه انداختن.خداوند مسببینش رو بفرسطه سطل زباله.

۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

موندن و رفتن

خسته شدم از موندن.دلم میخواد دیگه نمونم.همیشه دلم میخواسته نمونم و برم اما جایی برای رفتن نیست.دوباره برمیگردم همونجا که بودم.
چون نمیتونم برم و نمیتونم هم بمونم باید یک فکر اساسی برای خودم بکنم.باید جوری برم که مونده باشم یا جوری بمونم که رفته باشم.
روزگار بدی نیست.بهترین روزگاریه که به عمرم دیدم.امیدوارم و خوشحال.همه تون امیدوار بمونین به زودی به هر انچه میخوایم میرسی به فضل پروردگار.

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

غار خربس



چرا ادمهایی هزاران سال پیش به خودشون زحمت دادن دل کوه رو بکنن فقط برای این که دل خودشون خوش باشه که کوه رو کندن؟توی این سوراخها یک اپارتمان کامل عصر حجری هست که با ابزار قدیمی در دل تپه مشرف به خلیج فارس توی جزیره قشم اجداد من کندن.فلسفه اینکه پدر بزرگای ما بخوان یه همچین جایی رو با زحمت بسیار بکنن چی بوده؟
اگه گدرتون افتاد جزیره قشم یک سر هم به غارهای خربس بزنین.من فکر میکنم منحصر به فردترین جاییه که ادمها برای نیایش یا سکونت توی دل کوه کندن.هنوز جای تیشه های سنگی بوضوح دیده میشه.کاش یه روزی بشه که به روی عموم ببندنش تا کمتر متحمل خسارت بشه.چیزی که از نیاکانمون به یادگار میمونه اونقدر با ارزش هست که ما قبول کنیم که شایسته لگد کردنن نباشه.نباید بی وضو و با کفشهای چینی سخت به دل یادگار پدرانمون پا بزنیم.اونها همه چیز رو میبخشن الا اینکه این اماکن رو سالم تحویل فرزندان اینده ایران ندیم.

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

دنیا

پسر همسایه بالایی ما سه روز پیش توی سانحه تصادف دنیا رو برای ما گذاشت و رفت.پسرای همسایه پایینی(دو تایی) دیروز عروسیشون بود و رفتن که یک زندگی تازه اغاز کنن.
چه فلسفه ای وجود داره که ادما به دنیا میان و بزرگ میشن و ازدواج میکنن و بدنیا میارن و میمیرن؟
پسر همسایه بالایی ما فقط بیست و دو سالش بود و هنوز ازدواج نکرده بود.پسرای همسایه پایینی یکیشون بیست و سه سالش بود و یکیشون بیست و یک سال و ازدواج کردن تا بعدا که قراره بمیرن بمیرن!
خلاصه عجب دنیاییه!همه به دنیا میایم که یا بزایم و بمیریم و یا بمیریم که بزان! خلاصه روزگار عجیب غریبیست نازنین.امیدوارم حالا که قراره همه بدنیا بیایم و بعدش زاییده یا نازا همون اول کار قبل تخت خواب دو نفره تلف بشیم همه مون یه چند تا بزایم و بزرگ کنیم و بعد زاییدن زاییده هامون بریم اون دنیا پیش خدا.
امروز میریم خاک سپاری و اشک میریزیم و فرداش میریم عروسی و میخندیم اما حیف که هیچ وقت این رو درک نمیکنیم که همه اونهایی که دیروز 
مردن و خاکشون کردیم فکر میکردن تا حلوای ما رو نخورن ول کن این دنیا نیستن.
هیچ وقت فکر کردی که این دنیا با همه زرق و برقش پیرزن بزک کرده فاحشه ای هستش که هیچ وقت قرار نیست با یکی بمونه و تا ابد بهش حال بده
این پیری قبل این که مهمون حجله ما باشه مهمون حجله میلیونها بوده و حجله میلیونها بر پا کرده تا خوب چشمامونو وا کنیم و بدونیم که این پیرزن نازنازی رو با هزار زنجیر هم نمیشه در بند کرد که اگه میشد قبل این فرعونها و نمرودهای عصر جدید اون عتیقه پادشاهان و شهریاران زیر خاکی هم نتونستن با پول و گول و قدرت اسیرش کنن بلکه همه اسیرش شدن تا پیرزنه هر روز بساط غم و شادی و مرگ و عروسی پسر دختر همسایه ها رو براه کنه..

۱۳۸۸ شهریور ۳۰, دوشنبه

عید مسلمین

رمضان مسلمین پایان یافت و فطرشان رسید.ان نکو بود از برشان این هم نیک .خوش امدشان باد و پرهیز و نیایشش هاشان به درگاه افریدگار پر ارج باد.به امید روزی که ایران سراسر جشن و نیایش باشد برای دادار یکتا نه افریدگان ی که کم کمک به سبب خرافه گرایی ایرانیان خود به جای اهورای پاک نشسته اند و درد می دهند و درمان میستانند.

۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه

سهم و حماقت

سهم هر ادمی از دنیا اونیه که بدست می اره شایدم سهمش اون چیزی باشه که بدستش میدن! اگه سهمش رو به روش اول گرفت یعنی مزدشو گرفته ولی اگه به روش دوم گرفت یعنی اینکه گداست و گدایی کرده یه چیزی نصیبش شده.
روی سخنم با بعضی ادمهاست که نمیتونن قبول کنن که تا سختی نکشن چیزی بدست نمی ارن.اونها مدام به دیگران یا خودشون میگن که من این چیز رو نمیخواستم و اون چیز رو میخواستم.چطور به خودشون اجازه میدن چنین حرفی بزنن در حالی که میدونن فقط ضعف هاشون رو بیشتر نمایان میکنه.اگه نمیخواستی چرا مثل گداها قبول کردی که بهت بدن؟اگه چیز دیگه ای میخواستی چرا اونقدر ضعیف و بیچاره بودی که نتونستی بدستش بیاری؟سوال دومتو اینجوری جواب میدن که خوب همه چیز که دست یافتنی نیست!
میمونه ادم بخدا!میمونه جواب چنین ادم بی بنیه و ضعیفی رو چی بده.اخه ادم...اگه میدونستی دست نیافتنیه پس چرا فکر میکنی حقت اون بوده و باید بدستش می اوردی؟!عجبا که ما توی دنیایی زندگی میکنیم که نصف بیشتر ادماش احمقند و اون کمتر از نصف دیگه هم فقط فکر میکنن که عقلی توی کله شون هست.
هی بیا داد بزن که چرا حقم رو نمیدن.خب کی جلوتو گرفته؟برو حقتو بگیر.این دیگه چه بساطیه راه انداختی ملت رو عذاب میدی با اون صدای نکره ات که ای خدا بابا مامان و ملت حقمو خوردن زورکی شوهر دادن!
یا مثل اون یکی دختر همسایه مون دایم غصه میخوره که چرا حقشو خوردن دانشگاه قبول نشده.اخه دختر همسایه عزیز تر از جانم که درد و بلات بخوره توی سر این اسما که همش میگه چرا پست جدید نمیزاری،یه خورده اگه مغزتو بگار مینداختی و تن لشتو تکون میدادی پایگاه این ارازل همین سر خیابونه!این ور نه اونور دست چپ.همون در سبز بزرگ .کافی بود یه برگه پر کنی که فعالیت مزدورانه داری همین.این کاری داشت؟حالا بگو چرا چهل و سه هزارم شدم دانشگاه رام ندادن.با همین برگه میتونی یک میلیونم بشی قد یه سلول بنیادی ولی جلوتر از دو رقمی ها هر جایی دلت خواست درس بخونی.عجب مملکت رو به گند کشیدن که این دختر همسایه مون هم داره گندیده میشه بعد از اون همه ترشیدن.
پروردگارا !همه گان رو با هم از حماقت نجات بده چون این حماقت هزار بار از انفولانزای اون حیوون پلید هم بدتر و مسری تره.
بار الهی این همه احمق توی دنیا بود چرا هر چی نصیب ما میشه غیر حماقت دماغشم نمیتونه بکشه بالا؟تو رو به ذاتت قسم یا بدرک واصل شون کن یا شفای عاجل بفرما.
خدای مهربان من!چرا مرا این قدرا عاقل نیافریدی که فرق بین حماقت و حمارت را درک کنم؟
اقایون خانومها!این جمعه اخری هست.همین جمعه اخر اخریه ان شاالله.ما رو هم از دعای خودتون بی فیض مگذارید.ما هم با شمایم اگر خدا بخواهد

۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

پنجره ها


هر کدوم از ماها توی این دنیای خدا برای خودمون پنجره ای داریم .دنیای ما دنیای هزاران هزار هزار پنجره است .پنجره های رو به تاریکی یا رو به افتاب که از پشت قاب این پنجره ها نگاه میکنیم و ندا میدیم.
بعضی هامون با پنجره های روبرویی حرف میزنیم،بعضیها بهش نگاه میکنیم و بعضی در حسرت دیدن صاحب پنجره ای میمونیم چون یادش رفته در لحظه نگاه کردنمون پرده های پنجره اش رو کنار بزنه.
پشت این پنجره ها خیلی ها فکر میکنن و خیلیها همزمان با فکر کردن اشک میریزن یا نقاشی میکشن.
خیلیها از پنجره های روبرویی عکس میگیرن و میزارن جلو پنجره خودشون و به روبرویی نشون میدن فقط برای این که بگن هنوز توی پنجره اونا جا دارن.
پنجره ها با تموم کوچیکیشون همه دنیا رو میتونن توی خودشون جا بدن یا با همه بزرگیشون حتی یک گلدون سفالی هم توشون جا نشه.
بعضی پنجره ها هم هستن که شیشه هاشون اونقدر گرد و خاک گرفته که با چند بار شستن پاک نمیشن.یا بعضیها اونقدر میله اهنین حصارشون کرده که حتی صاحبشون نمیتونه سرشو برای دیدن پنجره های کناری از توش بیاره بیرون.
من از این همه پنجره چند تاشون رو خیلی دوست دارم.چند تا پنجره سبز با شیشه های شکسته.چند تا پنجره سبز که چند وقته دیگه باز نمیشتن.پنجره سهراب،پنجره ندا،پنجره...پنجره ازادی که هنوز بسته است.

۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

خشم فرو خته یک عشق


بامداد امروز رنگ هیچ ندارد جز اینکه هیچ چیز نیست که مانع شود انسان را از انچه خواهان ان باشد الا انچه خدا نخواهد.
دیگر نه تبی است ،نه عشقی است و نه شب بیداری مکرر و اه های سرد و سنگین که سینه را روزی همچون مهر میسوزاند.
دیر هنگامی است در پی انتظاری طولانی این کاسه به سر امده است و ماه هاست که هیزم افروزنده این اتش پایان گرفته است.
تکرار مدام شبانگامان سالیان بود که نفس را تا سپیده به اوج می برد و لا بلای اختران نشان وصل میجست.
دیر گاهی بود که فنا شده ای بودم در او که گمان میبردم سویی است از نور ان خالق گیتی که چنین زندگی را رمز الود بیافریده است.یادم نمیرود شبی را که احساسم و شراره اتشین قلبم ساعتها با تمام توان سوخت تا انجا که خاکستر شد.در لحظه لحظه های ان شب شوم به جای عشق نفرت را در سینه انباشتم تا روزی نثار جسم و روح بیمارت کنم اما حیف ...
اری اخر رسیده است قصه ما دیر گاهیست.اخر رسیده است که من باور کنم تو راست گو بودی بد کردار!میخواستم خشمم را هم نثار وجود پست تر از شیطانت کنم اما شیطان بهادار نبود.انقدر بهادار نبود که از خودم بدو بخشایم حتی اگر خشم و انتقام باشد.

۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

جای خالی


یادت هست وقتی سنمون کمتره چقدر میخوایم به همه چیز ایراد بگیریم؟به دوست داشتن با عشق و به هر چیزی که فکر میکنیم مال بزرگترهاست.وقتی نوجوون میشیم کم کم معنی خیلی چیزها رو میفهمیم.معنی اینکه کسی به ما بگه دوستمون داره دیگه برامون فرق میکنه.همش احساس میکنیم که این دوست داشتن با اون دوست داشتن بابایی متفاوته و برای اینکه نشون بدیم واقعا داریم بزرگ میشیم وقتی کسی بهمون میگه دوستتت دارم،یه جوری طلبکارانه نگاش میکنیم یعنی اینکه میدونیییییم منظورت چیه اما من دیگه بزرگ شدم بچه نیستم که تو گولم بزنی.
اما چه زود یه روزی حالیمون میشه که اشتباه میکنیم و از یه بچه هم اسیب پذیرتریم.اونوقت که احساس میکنیم جای خالی کسی رو نمیشه بدون اون پر کرد.اونقدر پلکامون گرم و سنگین میشه که دیگه نمیتونیم مانع این بشیم که اشک بریزه!درست مثل همون بچه گیها که به خاطر یه عروسک گرم میشدن اینبار به خاطر یه عروسک گرم میشن و میریزن هر چی توی وجودته.
من نمیدونم چند تا جای خالی الان توی دنیا وجود داره چون هنوز اونقدر بلد نیستم بشمارم اما میدونم که اگه هر نفر بخواد برای پر کردن این جای خالیها اشک بریزه همه خشکیهای روی زمین میره زیر اب و دیگه نوحی نیست که نسل موجودات و بشر رو با سفینه نجاتش حفظ کنه.قرار بود امشب برای دیگری بنویسم اما از اونجا که همه ادمها شبیه همن درست شده سرنوشت زندگی خودم.

۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه

پرنده من

af
پرنده تازه پرواز رو یاد گرفته بود.دنیا از اون بالا چقدر قشنگ تر از روی اشیانه کوچک درختی بود.پرواز رو انگار برای اون خلق کرده بودن.اون وسط زمین و اسمون مثل یک ماهی وسط یک اقیانوس پهناور شناور شده بود.ساعتها و ساعتها پرواز کرد.اونقدر پرواز کرد که دیگه هرگز لونه شو پیدا نکرد و وسط زمستون از سرما و گرسنگی جون داد.پرنده یادش رفته بود که وقتی توی لذت پرواز غرق میشه مادرش توی اشیانه منتظره تا درسهای پرواز رو بهش یاد بده.درس اول این بود:وقتی در اوج پرواز میکنی اونقدر سبک میشی که باد ممکنه تو رو به هر سویی ببره.ممکنه اونقدر از لونه ات دور بشی که دیگه هرگز نتونی پیداش کنی.بهتره هر وقت از اشیونه دور میشی نشونه هایی رو روی زمین برای خودت در نظر بگیری.تنها نشونه های زمینی هستن که دوباره پرنده ها رو به لونه بر میگردنن و گر نه همیشه پرنده هایی که تازه پرواز یاد گرفتن راه خونه رو گم میکنن.هر قدر هم به اسمان نزدیک باشی جاهایی روی زمین هست که به اونها تعلق داری و هیچ وقت نباید فراموششون کنی.جاهایی مثل تخته سنگ سیاه بغل یک رود جاری که روزی روی اون نشستی و از اب رودخانه نوشیدی تا سیراب شدی،جایی مثل اون گندم زار برداشت شده که روزی شکم گرسنه تو رو سیر میکرد و اونقدر بخشنده بود که برای همه پرنده ها دونه توی دلش داشت اما سالمترین دونه هاش رو برای تو نگه داشته بود.رمز زنده بودن اینه که بدونی چه جاهایی و چه کسانی زنده نگهت میدارن و گر نه هر چقدر هم زندگی کنی باز یه مرده ای که هیچ چیز حتی از لونه اش هم نمیدونه.

۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

درد

عکس دختر ی رو توی اینترنت دیدم که انگار خواستگارش با اسید صورتش رو سوزونده بود و چشماش رو هم کور کرده بود.خیلی وحشتناک بود و هر چی از دهنم در اومد نثار پسره کردم.خیلی وحشتناک بود.انگار پسره رو برده بودن دادگاه و به قصاص محکومش کرده بودن.اما چطور میخواستن پسره رو قصاص کنن برام جای سوال بود.مثلا میخواستن چشمهای اونم کور کنن؟!!!!
شما فکر کن ما یک دختر جوون داریم که صورتش کاملا سوخته و چشماش رو از دست داده.حالا من کاری ندارم ایا خیانت کرده و زیر قولش زده و مثل خیلی از این زنها با یکی دیگه رفته یا نرفته.هر کسی مختار هست در زندگی خودش.این رو همه میدونیم که زنها ممکنه روزی هزار بار عاشق بشن و روزی شش هزار بار به شصت هزار نفر دروغ بگن.من منکر این نیستم که کار پسره بی نهایت وحشت انگیز و تنفر خیز و ناجوانمردانه بوده اما باید این نکته رو مد نظر داشت که ایا این اقا پسر احساساتی که تحت شرایط خاصی توی یک لحظه از زندگیش دست به چنین اشتباه وحشت انگیزی زده از لحاظ عقلی برابره با اون جماعت قاضی و شاکی و جلاد و نمیدونم قصاص بگیر که حالا اونها هم باید عملی رو که این ادم به دستور شیطان درون و بدون علم به عواقب سنگینش توی لحظه ای از زندگی ترحم بر انگیزش انجام داده انجام بدن؟اخه یه مشت ادم که اون بالا نشستین و دین و ایمان و جسم و روح ادمها رو در اختیار گرفتین و هر کی رو بخواین میبندین و هر کی رو بخواین ازاد میکنین.ای ادمهایی که نشسته اید بر ساخل و حکم به کشتن و زنده بودن میدین و نمرود گونه حتی به کشتن هم راضی نیستین و میگین چشمش رو باید در بیارین که دل خانواده شاکی راضی بشه و دینش ادا بشه.یک لحظه فقط تفکر کنین،یک لحظه بیندیشین که این جوون که باید چشماش رو بگیرین ادمیه که فردا توی همین مملکت میخواد زندگی کنه و با این شرایط خاص اقتصادی که چشم دارها دارن از گشنگی میمیرن و از پس زندگیشون بر نمیان چطور میتونه زندگی کنه.شما که راحت اون بالا نشستی و میگی کورش کن مگه کوری که این جوون هم فردا خانوادش همون مشکلو دارن که اون جوون داره(دخترک).
خانواد اسیب دیده دخترک!درد دخترکتون رو از نزدیک دارین میچشین.تو رو خدا خون رو با خون نشویین اگه دیر نشده هنوز.این اقا جلوی قاضی حتی گفته که با همین شرایط خاص دخترک باهاش ازدواج میکنه و نوکریشو میکنه حاضره دوستش داشته باشه و از کارش بی نهایت پشیمونه.
حالا شما خودتون انتخاب کنین:
کور کردن این پسر چی میتونه نصیبتون کنه؟نهایت میگین انتقام گرفتیم و یکی دو روز دلتون خنک شد!با بعدش چه میکنین؟با فکر به اینکه این کار اشتباه بوده(قصاص)چه میکنین؟
بزارین حد اقل هزینه درمان صورت دختر خانمتون رو این پسره تقبل کنه ،بزارین هر روز زجر بکشه وقتی زنشو میبوسه تا یادش بیاد چه غلطی کرده،بزارین حالا که چشمهای عزیزتون رو گرفته خودش براش چشم باشه و ازش نگهداری کنه تا هم وجدان خودش راحت بشه و هم کار سخت نگهداری از دخترتون رو به این نوکر بی جیره مواجب حلقه به گوش سپرده باشین.

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

شاه ما


در هیاهوی دلفریب زمان انکه گم نمیشود تیک تیک ثانیه های ساعت دیواری کهنه پدر است که همزمان با رادیوی کوچک ش اواز میخواند.
پدر عاشق این رادیو است حتی بیشتر از مادرمان که گویی دهها سال است به این هووی دنیای مدرن عادت کرده است.
پدر فقط سواد خواندن و نوشتن دارد اما از هر ایرانی ایرانی تر است.تنها اوست که بعد از خدا شاهش را در این سی سال انقدر مقدس در قلبش نگه داشته که گویی هنوز ان اریا مهر ریوف زنده است.
من پدر را بعد از خدا و شاه هرگز ندیده ام دوست دارم.او تنها کسی است که معنی واقعی این را میداند که در قلب هر ایرانی شاهی نهفته است و دیگران میخواهند این شاه را با شاهی خود ساخته که بر ان بالا نهاده اند یا شاهی نامریی که ته چاه اش فرستاند عوض کننند.
حاشا که من و پدر پیرو شاهی اسمانی غیر خدا و شاهی زمینی غیر اریا مهر باشیم.

۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه

روحانیت و هنجارها


هر روزه به هنگام عبور از خیابان،حضور در محل کار یا فروشگاه ها و اتوبوسها به ادمهایی بر می خوریم با ظاهر و پوشش متفاوت نسبت به دیگران که خود را اخوند یا درس خواندگان مدارس دینی میدانند.
پوششی متفاوت از سایر ادمیان با ظاهری با ریشهای بلند و عبایی به سر و ردایی به دوش که برای هر انسانی قابل تمایز از نظر ظاهری نسبت به دیگر مخلوقات افریدگار هستی هستند.
اما سوال اینجاست که ایا ادمهایی که دروس دینی خوانده و احیانآ در ان سر رشته و تبحری دارند ایا باید نسبت به دیگران که فاقد سواد دینی بالا یی هستند ظاهر متفاوتی داشته باشند؟ایا اسلام حکمی برای پوشش افراد ی که دعوتگر دینی یا دانشمند دینی هستند قایل شده یا این هم از بدعتهایی است که بعدها به دین افزوده شده و فاقد حکم یا دستور شرعی میباشد؟
در دنیا بیش از یک و نیم میلیارد مسلمان زندگی میکنند که از این یک ونیم میلیارد دست بالا شاید هشتاد میلیون نفر ان پیرو مذهب شیعه دوازده امامی باشند.بیشتر شیعیان جهان در کشورهایی مثل ایران ، عراق ،لبنان ، سوریه، افغنستان و پاکستان زندگی میکنند .در دیگر کشورهای اسلامی یا شیعیان وجود ندارند یا اگر دارند به صورت مهاجر و یا جمعیت های چند هزار یا چند صد نفری زندگی میکنند.
جامعه ایرانی تا قبل از دایر شدن یکی از شعبه های حوزه علمیه نجف در ایران(حوزه علمیه قم)که بعدها تقریبا به صورت مستقل در امده است هیچ گاه به خود چنین نوع پوششی ندیده است.یعنی اینکه چنین پوشش مخصوصی رهاورد حوزه نجف بوده که بعدها در ایران برای شناسایی افرادی که مدرس یا دانش پژوه دینی حوزه های علمیه بوده اند استفاده شده یا میشود.
از دوره قاجاریه این نوع پوشش مورد احترام مردم و درباریان بوده و از نظر وزن اجتماعی حتی بالاتر از روپوش سپید پزشکان قرار گرفته است.بطور مثال پزشکی که پس از سالها درس خواندن با هزینه جامعه به خود جامعه معرفی میگردد چه بسا شان کمتری نسبت به یک ثقه السلام یا حجه السلام حوزوی داشته باشد که انهم با هزینه همین جامعه با صرف زمانی بسیار کمتر به این رتبه نایل امده است.
یک پزشک درون محل کار خود لباس مخصوص خود را به تن میکند تا اینچنین توسط بیماران و کارکنان انجا شناخته شود اما یک روحانی شیعه این لباس را هر کجا به تن دارد تا همگان در هر کجا بدانند که او یک طبیب دینی است!
در غرب مبلغان دینی هم نوع پوشش خاص خود را دارند اما در اسلام هیچ فرقی بین لباس یک ادم که شاید سر رشته ای از دین نداشته باشد با یک عالم دینی نبوده است.همانطور که در دیگر کشورهای مسلمان که مبلغان دینی به فعالیت مشغول هستند نوع پوشش انها با سایر مردم یکسان است و هیچ وقت نمیتوان انها را از مردم عادی تشخیص داد.
دلیل چیست؟چرا این پوشش در کشورهایی مثل ایران یا بعضا لبنان و جنوب عراق یک پوشش متمایز است اما در دیگر کشورهای اسلامی نیست؟
در دیگر کشورها یک عالم دینی از لحاظ موقعیت اجتماعی هم مثل ایران دارای مزیتهایی میباشد اما این مزایا سبب این نمیشود که او را تافته جدا بافته از جامعه به حساب اورند.
گذشته از اینکه لباس ویژه ندارند دادگاه ویژه هم ندارند.قابل نقد هستند و اجازه فتوی خارج از قانون اساسی مملکت خویش را ندارند و اینکه اگر فتوایی هم بدهند بدلیل اینکه در جوامع اهل سنت تقلید از دیگران فقط باید در صورت دانایی کامل نسبت به فتوی و سنجش عقلی صورت پذیرد نه توانسته اند برای خودشان مقلد جمع کرده و نه اجازه این کار را تواسط جوامع دارند.
براستی سبب چیست؟سبب این که اشخاصی با لباسهای مخصوص به امور دینی مردم بپردازند چیست؟شاید بعضی بر این گمان باشند که طبق فتاوی روحانیون تشیع فقط انگیزه های مالی که به صورت خمس و زکات باید توسط این قشر جمع اوری گردد(خمس مختص به غنایم جنگی و دفینه هاست)(زکات 2.5 درصد از مال راکد یک سال که مستقیم باید به دست فقرا برسد) دخیل باشد اما با نوع نگرش دقیق به جامعه روحانیت میتوان دریافت که بسیاری از انها به پشتوانه همان چند سال اندک حضور در حوزه و همین لباس متمایز توانسته اند به بسیاری از مزایاهای اجتماعی دست پیدا کنند که تا اندکی پیش مختص به نخبگان و رجال سیاسی و نجیب زادگان کشوری بوده است.این لباس اینک نماد قدرت و میزان دینداری فرد در جامعه است که به پشتوانه ان او حتی میتواند از قانون یا هنجارهای جامع ه بگزرد بدون این که هزینه ای بپردازد.(پایان قسمت اول)

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

صبح گا هان

تنم را به امواج سپید دریا سپرده ام در این صبح گاه تنهایی،در این صبح گاه تابستانی گرم که دریا چون دیگ طباخان می جوشد و اسمان ستاره ای بر پهنه بی فروغش نیست.

جواب این سوالهای مکرر را چگونه باید داد؟چگونه باید گفت که من هم انسانم انگاه که زخم میزنم؟
انگاه که بر سراپرده حریر دل ادمیان،نشسته پای گام میگذاریم و نشسته غم میگزریم.

دردم از این نیست که چگونه بر این درد تفکر کنی که لکه های سیاه دامان پر از خیانت را بشماریم.درد انجاست که هیچ گاه حتی به این نمی اندیشیم که انسان نباید خاین باشد نه اینکه چگونه دامن بیالاید.
مرا دیگر با تو کاری نیست چون تو قبل از این که انسان شوی حیوان گونه در لجنزار هوس بسان خوکان به حمام گل رفتی.حیف ان گل که بر تن تو نشسته باشد چون گل خمیر مایه پخت ادم بود و تو ادمی پختی که گل شوی.

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

وبلاگمو دزدیدی باید بهم پس بدی


لطف کن و وبلاگمو بهم برگردون.بلاگفا از بعد این همه نامه نگاری هنوز جوابی بهم نداده.کار خود مغز فندقیته!بدت اومد نه؟مغز فندقی وبلاگم مثل بچه منه و تو ازم گرفتیش .لطف کن و بهم بسش بده و گر نه همیشه همین مغز فندقی میمونی.مگه من چی کارت کردم اخه؟دزد بی حیای دروغگو وبلاگم رو اگه نمیدی نوشته هام رو پس بده چون هیچی ازشون کپی ندارم.چند تا نوشته هام هم قبلا بدلیل تحریم سرورا از ایالات متحده از بین رفته بود توی انجمن ها و وبسایتها.لطف کن و وبلاگمو بهم پس بده و گر نه به روش ایرانی باهات مبارزه میکنم.

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

موی سپید


ادمی را میشناسم از اقوام دورمان،کچل است!چهل و پنج سالی دارد اما موی سیاهی به سرش نیست.از ان ادمهای دو اسمی است.یعنی هم علی است هم فرهاد.اخلاق خوبی دارد مثل همه فامیلهای دورم که سالی یکیی دوبار بیشتر مهمان خانه مان نمی شوند.شاید هم اینطور نباشد چون از دوری است که انسانها دوستند.
بگزریم ،در این مانده ام که چرا مویی سپید ندارد؟چهل و پنج سال سن کمی نیست اما در نیمه مودار سرش هم موی سپید نیست.عجیب است که ندارد نه؟شاید بگویید خیلیها ندارند یا شاید بگویید لابد جوانی کرده که جوان مانده.لابد غم نداشته و شاید در اسیاب نبوده که سپید کند.
من در سی سالگیم نصف موهایم سپید شده است.حال چه میگویید؟او ادم است و من هم ادمم مگر نه؟چرا او نیمه مودار سرش موی سپید ندارد حتی در چهل و پنج سالگی و من نصف موهایم سپید است؟
شاید او ادم نیست اهن باشد و یا من اهنم که زنگ زده ام.

۱۳۸۸ مرداد ۷, چهارشنبه

شب نوشت

سلام به همه دوستام.بیش فعال شدم انگار که اینقدر خستمه.فردا چهارشنبه است و قرار ملاقات کاری مهمی دارم.
تاکید کردم کاری چون دور از جون شما یه کسایی هستن که مثلا ده سال دیگه اومدن به ارشیو این وبلاگ نگاهی کردن نگن با کی قرار داشتی؟اسمش چی بود؟چند نفر داشتی؟کجا رفتین؟چی کار کردین؟شعارتون چی بود؟!از کی خط میگیرین و هکذا!قرار نبود بره طرف مبارزه و این جور چیزها اما ادمیزاده دیگه یهو میبینی جو گیر شد هر چی از انگشتاش در اومد فشار داد رو صفحه کلید.
خلاصه حال همه ما خوب است اتفاق خاصی هم نیفتاده به کوری چشم حسود.اینجا امکاناتش فوق العاده است.وبلاگ قبلی هم من نبستم و فکر کنم بلاگفاییا هم نبستن پیدا کنید بلیط فروش را.
خلاصه اگه چیزی بوده که من ازش اطلاع ندارم و از روی سهو بوده نه عمد از ایشون معذرت میخوام و عاجزانه تقاضا میکنم وبلاگ این جانب را از مسولان بلاگفا پس بگیرن.ببینین ناصر با اون همه خشانت به چه روزی افتاده که همه دارن بلا سرش میارن و در موردش به خشونت متوسل میشن؟تو رو خدا نیگا کنین چه جوری اشک ادمو در میارن؟من گفتم نمینویسم نگفتم که میخوام ببندم که بستیش.خوبه من بیام دفتر خاطراتتو بعد یواشکی خوندن پاره پوره کنم چون توش چیزی بوده که به مذاق من سازگار نبوده.ای گفتی سازگار!یاد این محسن افتادم.با اون کله تاسش یه چیزی حالیش هستا.همچین که میاد توی اون تلویزیون چون این تلویزیون راش نمیدن ادم هوس میکنه این لپاشو بکشه به گوگوری مگوری!تو دیگه چرا؟!تو که خودت از همینا بودی.تو که خودت این بلای سی ساله که توسط خداوند نازل شد رو وسیله شدی.تو دیگه چرا؟اصلا چرا این سوال رو از محسن بپرسیم؟اینا همشون وسیله بودن حالا شدن کاسه شکسته داغ تر از اش؟راستی چرا همه یهویی شدن طرف این ملت؟نکنه فکر میکنن اربابا رفتنی شدن خودشون باید بشن ارباب؟!!
خلاصه بدجوری بوی سوختنی میاد انگار اش اونقدر شور بوده که مرده شور هم نتونسته هضمش کنه.

۱۳۸۸ مرداد ۶, سه‌شنبه

ولاگ مورد نظر موجود نمیباشد!

سلام
اگه اونجا رفتی اینجا هم حتما میای.چرا این کار بچه گانه رو انجام دادی؟هیچ میدونی اون دستنوشته ها رو دیگه شاید هیچ وقت نتونم بدست بیارم؟بد کردم بهت اعتماد کردم و رمز ورود رو بهت دادم که هیچی توی اون وبلاگ ازت مخفی نمونه؟اخه علتی باید داشته باشه ستاره جان!بدون دلیل که نمیشه ادم عاقلی مثل تو یه همچین کار نسنجیده ای بکنه.من قرار نبود اون وبلاگ رو حذف کنم فقط قرار بود دیگه توش ننویسم.قرار بود کم کم نوشته هامو از اون کپی کنم بیارم اینجا بزارم.خیلی کار ناپسندی بوده.هیچ دلیل و توجیهی از نظر من براش نیست.من یک نوشته هم از اون نسخه ها ندارم.چطور دلت میاد که همیشه زخم بزنی به ادم؟یه ایمیل دادم به مسولین بلاگفا هنوز جواب ندادن.فکر کردم کار اونا باشه اما اونا وبلاگ رو میبندن نه اینکه حذفش میکنن.

۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه

کابوس

کابوس دیدم.هیچ وقت چنین خوابی نمیتوانست خیس از عرقم کند.انگار دنیای دیگری بود.همیشه فکر میکردم فراموش کردن کسی مثل او برایم سخت نیست که صد البته هم نبود.ذهنم پر از اشوبی عمیق شده است.انچنان او را در خواب واضح میدیدم که در تمام روزهای بیداری با او بودن ندیده بودم.همان قیافه و همان بدن چاق با پیرهن بلند مشکی.همان راه رفتن عجیب که من قبلا فقط یک بار کسی را دیده بودم که در قدم برداشتن انگونه باشد.او یک مرد بود .یک مرد چاق که چند سالی است از او بی خبرم.اقای قره باغی مدیر فروشگاهی بود که من انجا کار میکردم.چیزهای عجیبی ادم در خواب میبیند که در بیداری ممکن نیست.در خواب بعدها جور دیگری هستند.مسافتها با سرعت نور پیموده میشوند،صداها به نوعی هستند که انتظار شنیدنش را داریم نه انگونه که مخاطب دنیای واقعی میگوید و هیچ کنترلی بر گفته ها نیست.دور نروم،من امشب او را در خواب دیدم و صبح نفرینش کردم.زن چاق دوست داشتنی دیروز اینک نمادی از دروغ و دروغ و دروغ و دروغ است.

۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه

امروز من در اینجا احساس ازاد بودن میکنم چون میتوانم هر انچه دوست دارم را بنویسم.اما اینک که میدانم دیگر اطلاعات محرمانه من نمیتواند بدست نامحرمان بیفتد هم میلی به نوشتن از مرگ ندارم.من برای زنده بودن زاده شده ام.برای ازادی جنگیده ام و برای شادمانی گفته ام.من یک نویسنده ام اما حرمت این قلم را نگه خواهم داشت چون تنها سلاح من این قلم است..تنها چیزی که بلد هستم نوشتن است که انهم پر از ایراد و غلط میباشد اما این تنها کاری است که هر چند ابتر اما بلدم.به امید ازادی و به امید روزی که هیچ خونی بر سنگ فرش خیابانهای ایران ریخته نشود.
اغازی دگر در راه بود و باید گامهایم را انچنان بلند بر میداشتم که حتی در صورت نرسیدن به مقصد راهی طولانی تر پیموده باشم.