۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه

خشم فرو خته یک عشق


بامداد امروز رنگ هیچ ندارد جز اینکه هیچ چیز نیست که مانع شود انسان را از انچه خواهان ان باشد الا انچه خدا نخواهد.
دیگر نه تبی است ،نه عشقی است و نه شب بیداری مکرر و اه های سرد و سنگین که سینه را روزی همچون مهر میسوزاند.
دیر هنگامی است در پی انتظاری طولانی این کاسه به سر امده است و ماه هاست که هیزم افروزنده این اتش پایان گرفته است.
تکرار مدام شبانگامان سالیان بود که نفس را تا سپیده به اوج می برد و لا بلای اختران نشان وصل میجست.
دیر گاهی بود که فنا شده ای بودم در او که گمان میبردم سویی است از نور ان خالق گیتی که چنین زندگی را رمز الود بیافریده است.یادم نمیرود شبی را که احساسم و شراره اتشین قلبم ساعتها با تمام توان سوخت تا انجا که خاکستر شد.در لحظه لحظه های ان شب شوم به جای عشق نفرت را در سینه انباشتم تا روزی نثار جسم و روح بیمارت کنم اما حیف ...
اری اخر رسیده است قصه ما دیر گاهیست.اخر رسیده است که من باور کنم تو راست گو بودی بد کردار!میخواستم خشمم را هم نثار وجود پست تر از شیطانت کنم اما شیطان بهادار نبود.انقدر بهادار نبود که از خودم بدو بخشایم حتی اگر خشم و انتقام باشد.

۱۳۸۸ مرداد ۳۱, شنبه

جای خالی


یادت هست وقتی سنمون کمتره چقدر میخوایم به همه چیز ایراد بگیریم؟به دوست داشتن با عشق و به هر چیزی که فکر میکنیم مال بزرگترهاست.وقتی نوجوون میشیم کم کم معنی خیلی چیزها رو میفهمیم.معنی اینکه کسی به ما بگه دوستمون داره دیگه برامون فرق میکنه.همش احساس میکنیم که این دوست داشتن با اون دوست داشتن بابایی متفاوته و برای اینکه نشون بدیم واقعا داریم بزرگ میشیم وقتی کسی بهمون میگه دوستتت دارم،یه جوری طلبکارانه نگاش میکنیم یعنی اینکه میدونیییییم منظورت چیه اما من دیگه بزرگ شدم بچه نیستم که تو گولم بزنی.
اما چه زود یه روزی حالیمون میشه که اشتباه میکنیم و از یه بچه هم اسیب پذیرتریم.اونوقت که احساس میکنیم جای خالی کسی رو نمیشه بدون اون پر کرد.اونقدر پلکامون گرم و سنگین میشه که دیگه نمیتونیم مانع این بشیم که اشک بریزه!درست مثل همون بچه گیها که به خاطر یه عروسک گرم میشدن اینبار به خاطر یه عروسک گرم میشن و میریزن هر چی توی وجودته.
من نمیدونم چند تا جای خالی الان توی دنیا وجود داره چون هنوز اونقدر بلد نیستم بشمارم اما میدونم که اگه هر نفر بخواد برای پر کردن این جای خالیها اشک بریزه همه خشکیهای روی زمین میره زیر اب و دیگه نوحی نیست که نسل موجودات و بشر رو با سفینه نجاتش حفظ کنه.قرار بود امشب برای دیگری بنویسم اما از اونجا که همه ادمها شبیه همن درست شده سرنوشت زندگی خودم.

۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه

پرنده من

af
پرنده تازه پرواز رو یاد گرفته بود.دنیا از اون بالا چقدر قشنگ تر از روی اشیانه کوچک درختی بود.پرواز رو انگار برای اون خلق کرده بودن.اون وسط زمین و اسمون مثل یک ماهی وسط یک اقیانوس پهناور شناور شده بود.ساعتها و ساعتها پرواز کرد.اونقدر پرواز کرد که دیگه هرگز لونه شو پیدا نکرد و وسط زمستون از سرما و گرسنگی جون داد.پرنده یادش رفته بود که وقتی توی لذت پرواز غرق میشه مادرش توی اشیانه منتظره تا درسهای پرواز رو بهش یاد بده.درس اول این بود:وقتی در اوج پرواز میکنی اونقدر سبک میشی که باد ممکنه تو رو به هر سویی ببره.ممکنه اونقدر از لونه ات دور بشی که دیگه هرگز نتونی پیداش کنی.بهتره هر وقت از اشیونه دور میشی نشونه هایی رو روی زمین برای خودت در نظر بگیری.تنها نشونه های زمینی هستن که دوباره پرنده ها رو به لونه بر میگردنن و گر نه همیشه پرنده هایی که تازه پرواز یاد گرفتن راه خونه رو گم میکنن.هر قدر هم به اسمان نزدیک باشی جاهایی روی زمین هست که به اونها تعلق داری و هیچ وقت نباید فراموششون کنی.جاهایی مثل تخته سنگ سیاه بغل یک رود جاری که روزی روی اون نشستی و از اب رودخانه نوشیدی تا سیراب شدی،جایی مثل اون گندم زار برداشت شده که روزی شکم گرسنه تو رو سیر میکرد و اونقدر بخشنده بود که برای همه پرنده ها دونه توی دلش داشت اما سالمترین دونه هاش رو برای تو نگه داشته بود.رمز زنده بودن اینه که بدونی چه جاهایی و چه کسانی زنده نگهت میدارن و گر نه هر چقدر هم زندگی کنی باز یه مرده ای که هیچ چیز حتی از لونه اش هم نمیدونه.

۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

درد

عکس دختر ی رو توی اینترنت دیدم که انگار خواستگارش با اسید صورتش رو سوزونده بود و چشماش رو هم کور کرده بود.خیلی وحشتناک بود و هر چی از دهنم در اومد نثار پسره کردم.خیلی وحشتناک بود.انگار پسره رو برده بودن دادگاه و به قصاص محکومش کرده بودن.اما چطور میخواستن پسره رو قصاص کنن برام جای سوال بود.مثلا میخواستن چشمهای اونم کور کنن؟!!!!
شما فکر کن ما یک دختر جوون داریم که صورتش کاملا سوخته و چشماش رو از دست داده.حالا من کاری ندارم ایا خیانت کرده و زیر قولش زده و مثل خیلی از این زنها با یکی دیگه رفته یا نرفته.هر کسی مختار هست در زندگی خودش.این رو همه میدونیم که زنها ممکنه روزی هزار بار عاشق بشن و روزی شش هزار بار به شصت هزار نفر دروغ بگن.من منکر این نیستم که کار پسره بی نهایت وحشت انگیز و تنفر خیز و ناجوانمردانه بوده اما باید این نکته رو مد نظر داشت که ایا این اقا پسر احساساتی که تحت شرایط خاصی توی یک لحظه از زندگیش دست به چنین اشتباه وحشت انگیزی زده از لحاظ عقلی برابره با اون جماعت قاضی و شاکی و جلاد و نمیدونم قصاص بگیر که حالا اونها هم باید عملی رو که این ادم به دستور شیطان درون و بدون علم به عواقب سنگینش توی لحظه ای از زندگی ترحم بر انگیزش انجام داده انجام بدن؟اخه یه مشت ادم که اون بالا نشستین و دین و ایمان و جسم و روح ادمها رو در اختیار گرفتین و هر کی رو بخواین میبندین و هر کی رو بخواین ازاد میکنین.ای ادمهایی که نشسته اید بر ساخل و حکم به کشتن و زنده بودن میدین و نمرود گونه حتی به کشتن هم راضی نیستین و میگین چشمش رو باید در بیارین که دل خانواده شاکی راضی بشه و دینش ادا بشه.یک لحظه فقط تفکر کنین،یک لحظه بیندیشین که این جوون که باید چشماش رو بگیرین ادمیه که فردا توی همین مملکت میخواد زندگی کنه و با این شرایط خاص اقتصادی که چشم دارها دارن از گشنگی میمیرن و از پس زندگیشون بر نمیان چطور میتونه زندگی کنه.شما که راحت اون بالا نشستی و میگی کورش کن مگه کوری که این جوون هم فردا خانوادش همون مشکلو دارن که اون جوون داره(دخترک).
خانواد اسیب دیده دخترک!درد دخترکتون رو از نزدیک دارین میچشین.تو رو خدا خون رو با خون نشویین اگه دیر نشده هنوز.این اقا جلوی قاضی حتی گفته که با همین شرایط خاص دخترک باهاش ازدواج میکنه و نوکریشو میکنه حاضره دوستش داشته باشه و از کارش بی نهایت پشیمونه.
حالا شما خودتون انتخاب کنین:
کور کردن این پسر چی میتونه نصیبتون کنه؟نهایت میگین انتقام گرفتیم و یکی دو روز دلتون خنک شد!با بعدش چه میکنین؟با فکر به اینکه این کار اشتباه بوده(قصاص)چه میکنین؟
بزارین حد اقل هزینه درمان صورت دختر خانمتون رو این پسره تقبل کنه ،بزارین هر روز زجر بکشه وقتی زنشو میبوسه تا یادش بیاد چه غلطی کرده،بزارین حالا که چشمهای عزیزتون رو گرفته خودش براش چشم باشه و ازش نگهداری کنه تا هم وجدان خودش راحت بشه و هم کار سخت نگهداری از دخترتون رو به این نوکر بی جیره مواجب حلقه به گوش سپرده باشین.

۱۳۸۸ مرداد ۱۸, یکشنبه

شاه ما


در هیاهوی دلفریب زمان انکه گم نمیشود تیک تیک ثانیه های ساعت دیواری کهنه پدر است که همزمان با رادیوی کوچک ش اواز میخواند.
پدر عاشق این رادیو است حتی بیشتر از مادرمان که گویی دهها سال است به این هووی دنیای مدرن عادت کرده است.
پدر فقط سواد خواندن و نوشتن دارد اما از هر ایرانی ایرانی تر است.تنها اوست که بعد از خدا شاهش را در این سی سال انقدر مقدس در قلبش نگه داشته که گویی هنوز ان اریا مهر ریوف زنده است.
من پدر را بعد از خدا و شاه هرگز ندیده ام دوست دارم.او تنها کسی است که معنی واقعی این را میداند که در قلب هر ایرانی شاهی نهفته است و دیگران میخواهند این شاه را با شاهی خود ساخته که بر ان بالا نهاده اند یا شاهی نامریی که ته چاه اش فرستاند عوض کننند.
حاشا که من و پدر پیرو شاهی اسمانی غیر خدا و شاهی زمینی غیر اریا مهر باشیم.

۱۳۸۸ مرداد ۱۷, شنبه

روحانیت و هنجارها


هر روزه به هنگام عبور از خیابان،حضور در محل کار یا فروشگاه ها و اتوبوسها به ادمهایی بر می خوریم با ظاهر و پوشش متفاوت نسبت به دیگران که خود را اخوند یا درس خواندگان مدارس دینی میدانند.
پوششی متفاوت از سایر ادمیان با ظاهری با ریشهای بلند و عبایی به سر و ردایی به دوش که برای هر انسانی قابل تمایز از نظر ظاهری نسبت به دیگر مخلوقات افریدگار هستی هستند.
اما سوال اینجاست که ایا ادمهایی که دروس دینی خوانده و احیانآ در ان سر رشته و تبحری دارند ایا باید نسبت به دیگران که فاقد سواد دینی بالا یی هستند ظاهر متفاوتی داشته باشند؟ایا اسلام حکمی برای پوشش افراد ی که دعوتگر دینی یا دانشمند دینی هستند قایل شده یا این هم از بدعتهایی است که بعدها به دین افزوده شده و فاقد حکم یا دستور شرعی میباشد؟
در دنیا بیش از یک و نیم میلیارد مسلمان زندگی میکنند که از این یک ونیم میلیارد دست بالا شاید هشتاد میلیون نفر ان پیرو مذهب شیعه دوازده امامی باشند.بیشتر شیعیان جهان در کشورهایی مثل ایران ، عراق ،لبنان ، سوریه، افغنستان و پاکستان زندگی میکنند .در دیگر کشورهای اسلامی یا شیعیان وجود ندارند یا اگر دارند به صورت مهاجر و یا جمعیت های چند هزار یا چند صد نفری زندگی میکنند.
جامعه ایرانی تا قبل از دایر شدن یکی از شعبه های حوزه علمیه نجف در ایران(حوزه علمیه قم)که بعدها تقریبا به صورت مستقل در امده است هیچ گاه به خود چنین نوع پوششی ندیده است.یعنی اینکه چنین پوشش مخصوصی رهاورد حوزه نجف بوده که بعدها در ایران برای شناسایی افرادی که مدرس یا دانش پژوه دینی حوزه های علمیه بوده اند استفاده شده یا میشود.
از دوره قاجاریه این نوع پوشش مورد احترام مردم و درباریان بوده و از نظر وزن اجتماعی حتی بالاتر از روپوش سپید پزشکان قرار گرفته است.بطور مثال پزشکی که پس از سالها درس خواندن با هزینه جامعه به خود جامعه معرفی میگردد چه بسا شان کمتری نسبت به یک ثقه السلام یا حجه السلام حوزوی داشته باشد که انهم با هزینه همین جامعه با صرف زمانی بسیار کمتر به این رتبه نایل امده است.
یک پزشک درون محل کار خود لباس مخصوص خود را به تن میکند تا اینچنین توسط بیماران و کارکنان انجا شناخته شود اما یک روحانی شیعه این لباس را هر کجا به تن دارد تا همگان در هر کجا بدانند که او یک طبیب دینی است!
در غرب مبلغان دینی هم نوع پوشش خاص خود را دارند اما در اسلام هیچ فرقی بین لباس یک ادم که شاید سر رشته ای از دین نداشته باشد با یک عالم دینی نبوده است.همانطور که در دیگر کشورهای مسلمان که مبلغان دینی به فعالیت مشغول هستند نوع پوشش انها با سایر مردم یکسان است و هیچ وقت نمیتوان انها را از مردم عادی تشخیص داد.
دلیل چیست؟چرا این پوشش در کشورهایی مثل ایران یا بعضا لبنان و جنوب عراق یک پوشش متمایز است اما در دیگر کشورهای اسلامی نیست؟
در دیگر کشورها یک عالم دینی از لحاظ موقعیت اجتماعی هم مثل ایران دارای مزیتهایی میباشد اما این مزایا سبب این نمیشود که او را تافته جدا بافته از جامعه به حساب اورند.
گذشته از اینکه لباس ویژه ندارند دادگاه ویژه هم ندارند.قابل نقد هستند و اجازه فتوی خارج از قانون اساسی مملکت خویش را ندارند و اینکه اگر فتوایی هم بدهند بدلیل اینکه در جوامع اهل سنت تقلید از دیگران فقط باید در صورت دانایی کامل نسبت به فتوی و سنجش عقلی صورت پذیرد نه توانسته اند برای خودشان مقلد جمع کرده و نه اجازه این کار را تواسط جوامع دارند.
براستی سبب چیست؟سبب این که اشخاصی با لباسهای مخصوص به امور دینی مردم بپردازند چیست؟شاید بعضی بر این گمان باشند که طبق فتاوی روحانیون تشیع فقط انگیزه های مالی که به صورت خمس و زکات باید توسط این قشر جمع اوری گردد(خمس مختص به غنایم جنگی و دفینه هاست)(زکات 2.5 درصد از مال راکد یک سال که مستقیم باید به دست فقرا برسد) دخیل باشد اما با نوع نگرش دقیق به جامعه روحانیت میتوان دریافت که بسیاری از انها به پشتوانه همان چند سال اندک حضور در حوزه و همین لباس متمایز توانسته اند به بسیاری از مزایاهای اجتماعی دست پیدا کنند که تا اندکی پیش مختص به نخبگان و رجال سیاسی و نجیب زادگان کشوری بوده است.این لباس اینک نماد قدرت و میزان دینداری فرد در جامعه است که به پشتوانه ان او حتی میتواند از قانون یا هنجارهای جامع ه بگزرد بدون این که هزینه ای بپردازد.(پایان قسمت اول)

۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه

صبح گا هان

تنم را به امواج سپید دریا سپرده ام در این صبح گاه تنهایی،در این صبح گاه تابستانی گرم که دریا چون دیگ طباخان می جوشد و اسمان ستاره ای بر پهنه بی فروغش نیست.

جواب این سوالهای مکرر را چگونه باید داد؟چگونه باید گفت که من هم انسانم انگاه که زخم میزنم؟
انگاه که بر سراپرده حریر دل ادمیان،نشسته پای گام میگذاریم و نشسته غم میگزریم.

دردم از این نیست که چگونه بر این درد تفکر کنی که لکه های سیاه دامان پر از خیانت را بشماریم.درد انجاست که هیچ گاه حتی به این نمی اندیشیم که انسان نباید خاین باشد نه اینکه چگونه دامن بیالاید.
مرا دیگر با تو کاری نیست چون تو قبل از این که انسان شوی حیوان گونه در لجنزار هوس بسان خوکان به حمام گل رفتی.حیف ان گل که بر تن تو نشسته باشد چون گل خمیر مایه پخت ادم بود و تو ادمی پختی که گل شوی.

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

وبلاگمو دزدیدی باید بهم پس بدی


لطف کن و وبلاگمو بهم برگردون.بلاگفا از بعد این همه نامه نگاری هنوز جوابی بهم نداده.کار خود مغز فندقیته!بدت اومد نه؟مغز فندقی وبلاگم مثل بچه منه و تو ازم گرفتیش .لطف کن و بهم بسش بده و گر نه همیشه همین مغز فندقی میمونی.مگه من چی کارت کردم اخه؟دزد بی حیای دروغگو وبلاگم رو اگه نمیدی نوشته هام رو پس بده چون هیچی ازشون کپی ندارم.چند تا نوشته هام هم قبلا بدلیل تحریم سرورا از ایالات متحده از بین رفته بود توی انجمن ها و وبسایتها.لطف کن و وبلاگمو بهم پس بده و گر نه به روش ایرانی باهات مبارزه میکنم.

۱۳۸۸ مرداد ۱۰, شنبه

موی سپید


ادمی را میشناسم از اقوام دورمان،کچل است!چهل و پنج سالی دارد اما موی سیاهی به سرش نیست.از ان ادمهای دو اسمی است.یعنی هم علی است هم فرهاد.اخلاق خوبی دارد مثل همه فامیلهای دورم که سالی یکیی دوبار بیشتر مهمان خانه مان نمی شوند.شاید هم اینطور نباشد چون از دوری است که انسانها دوستند.
بگزریم ،در این مانده ام که چرا مویی سپید ندارد؟چهل و پنج سال سن کمی نیست اما در نیمه مودار سرش هم موی سپید نیست.عجیب است که ندارد نه؟شاید بگویید خیلیها ندارند یا شاید بگویید لابد جوانی کرده که جوان مانده.لابد غم نداشته و شاید در اسیاب نبوده که سپید کند.
من در سی سالگیم نصف موهایم سپید شده است.حال چه میگویید؟او ادم است و من هم ادمم مگر نه؟چرا او نیمه مودار سرش موی سپید ندارد حتی در چهل و پنج سالگی و من نصف موهایم سپید است؟
شاید او ادم نیست اهن باشد و یا من اهنم که زنگ زده ام.