لباس زرشکی با گلدوزی های سنتی دخترک بلوچ غرق رویایم کرده بود.
دو مرد جوان با پیراهن یک دست سفید و بلندای رشید که انگار یکی از انها پدر دخترک زرشکی گلدار بود در پیچ کوچه از دیدگان برون جستند.
دخترک به بلوچی چیزی می گفت.درست نمیدانم چه،شیرین بیانی داشت.هنوز ان گویش شیرین و دستان کوچکش که بدست پدر سپرده بود به یادم مانده است.
چه جایی است این ملک،خدا!
هر گوشه اش که بنگری وارثانی دارد که به ظاهر هزار تفاوت با دگر گوشه ها دارد.چه جایی است ایران که همه در هر کجایش با هر گویش و لباس ریشه هایش را سفت چنگ زده اند تا وطن رنگارنگ استوار بماند.
وطنننن!
پاسخ دادنحذفباز هوای وطنم ارزوست!
پاسخ دادنحذف