از وسط یه شهر بزرگ رودخونه ای رد میشد که توش پر از تمساح بود.تنها پل روی این رودخونه هم پوسیده شده بود برای همین هیچ کس جرات نداشت از روش رد بشه.
هیچ مهندسی توی اون شهر نبود تا پل جدید بسازه.هیچ کس هم حاضر نبود هزینه ساخت پل رو متقبل بشه.
کم کم ادما از هم جدا افتادن.پسر نتونست ملاقات مادرش اون ور پل بره.مزارع گندم این ور رودخونه بود برا همین اونوریا از گشنگی مردن.خونه طبیب اون ور رود بود و اینوریا همه شون به مرض مسری نابود شدن.
شهر و ادماش از بین رفتن چون کسی نبود که بتونه پل بسازه.اگه هم بود کسی برا ساختن پل هزینه نمی کرد.
داستان مااا!هی!!
پاسخ دادنحذفچقدر خانمهای شهرتون لباسهاشون قشنگ و راحته.شما قشمی بودید؟یادمه انگار گفته بودید بندعباس.
پاسخ دادنحذفchra on posto hzfsh krdin?sakht ngirin migzare!
پاسخ دادنحذف