در رو که باز میکنی قطره قطره از اون بالا برخورد میکنه به موهات.
به خودم می گم لابد دل یکی تنگه که میزنه بارون،اما کی؟
نتیجه نمی ده اگه دو روزم فکر کنی چون تازگی ها کسی بهت نگفته که عاشق شده.
تو این دور و زمونه اخه عاشق کجا بود برو کشکتو بساب.اگه کشک هم بتونی بخری تو این گرونی سابیدن بلد نیستی اگه هم باشی اسیابت کو؟مگه نمی دونی به نوبته.صبر کن نوبتت برسه بعد.
یه کم دیگه صبر کن گشنگی بعد ورداشتن یارانه بیاد اصلا عاشقی یادت میره سابیدن نمیخواد.یا که می خوای منتظر بمون نرو مبال جیش تندت که بگیره عاشقی یادت میره کاکو.
۱۳۸۹ بهمن ۱۱, دوشنبه
۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه
داستان ما
از وسط یه شهر بزرگ رودخونه ای رد میشد که توش پر از تمساح بود.تنها پل روی این رودخونه هم پوسیده شده بود برای همین هیچ کس جرات نداشت از روش رد بشه.
هیچ مهندسی توی اون شهر نبود تا پل جدید بسازه.هیچ کس هم حاضر نبود هزینه ساخت پل رو متقبل بشه.
کم کم ادما از هم جدا افتادن.پسر نتونست ملاقات مادرش اون ور پل بره.مزارع گندم این ور رودخونه بود برا همین اونوریا از گشنگی مردن.خونه طبیب اون ور رود بود و اینوریا همه شون به مرض مسری نابود شدن.
شهر و ادماش از بین رفتن چون کسی نبود که بتونه پل بسازه.اگه هم بود کسی برا ساختن پل هزینه نمی کرد.
هیچ مهندسی توی اون شهر نبود تا پل جدید بسازه.هیچ کس هم حاضر نبود هزینه ساخت پل رو متقبل بشه.
کم کم ادما از هم جدا افتادن.پسر نتونست ملاقات مادرش اون ور پل بره.مزارع گندم این ور رودخونه بود برا همین اونوریا از گشنگی مردن.خونه طبیب اون ور رود بود و اینوریا همه شون به مرض مسری نابود شدن.
شهر و ادماش از بین رفتن چون کسی نبود که بتونه پل بسازه.اگه هم بود کسی برا ساختن پل هزینه نمی کرد.
۱۳۸۹ دی ۲۷, دوشنبه
بزن بارون
تا دیروز میگفتم دریغ از قطره ای باران.دیشب چند قطره بارون بارید.فقط چند قطره که اگه هم هوس می کردی از فرط ازدیاد عاشقی یا دلتنگی بری زیرش خیس هم نمیشدی.
عاشق هم عاشقای قدیم!اونقدر عشقشون راستکی بود که وقتی امپر عشقشون می زد بالا یا خیلی دلشون تنگ می شد خدا برا ارامش شون مثل سیل پاکستان از اون بالا بارون می فرستاد.
یادمه عاشق یه دختر خانوم مهربونی بودم.تا بهش پیامک می زدم دلم براش تنگ شده قبل اینکه خودش بخونه خدا می خوند از رو دستم اما نه به تقلب که اصلا خودش همیشه بیسته بلکه از رو بزرگی و شرشر بارون رحمت می فرستاد.
امروز دعا میکنم.خدایا!عاشقا از عشقشون کم میشه،تو که از خدایت کم نمیشه عشق من، بزن بارونو.
عاشق هم عاشقای قدیم!اونقدر عشقشون راستکی بود که وقتی امپر عشقشون می زد بالا یا خیلی دلشون تنگ می شد خدا برا ارامش شون مثل سیل پاکستان از اون بالا بارون می فرستاد.
یادمه عاشق یه دختر خانوم مهربونی بودم.تا بهش پیامک می زدم دلم براش تنگ شده قبل اینکه خودش بخونه خدا می خوند از رو دستم اما نه به تقلب که اصلا خودش همیشه بیسته بلکه از رو بزرگی و شرشر بارون رحمت می فرستاد.
امروز دعا میکنم.خدایا!عاشقا از عشقشون کم میشه،تو که از خدایت کم نمیشه عشق من، بزن بارونو.
۱۳۸۹ دی ۲۴, جمعه
۱۳۸۹ دی ۱۷, جمعه
طلای قرمز
قصاب چاق و سیاه مو فرفری مو وزوزی قد کوتاه منصف رو از قدیم می شناسم.
اعتراض نمی کنم چون وارد نیست.وارد نیست چون انصاف داره و گرون فروشی توی کارش نیست.قصاب گرون می خره و مجبوره برای هزینه های زندگیش گرون بفروشه.
فقط می پرسم چرا دو تومان گرون شده؟جواب می ده طلای قرمزه.کشیدن رو قیمتش.راسته سیزده تومان با تخفیف رفاقت.
اعتراض نمی کنم چون وارد نیست.وارد نیست چون انصاف داره و گرون فروشی توی کارش نیست.قصاب گرون می خره و مجبوره برای هزینه های زندگیش گرون بفروشه.
فقط می پرسم چرا دو تومان گرون شده؟جواب می ده طلای قرمزه.کشیدن رو قیمتش.راسته سیزده تومان با تخفیف رفاقت.
اشتراک در:
پستها (Atom)