۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه
قبل عملیات
چند دقیقه بیشتر نمونده به جراحی.رو تخت دراز کشیدمو خودمو با گوشی سرگرم کردم.یه سرباز هم که انگار تازه عمل کرده همین تخت بغلی نه اون یکی بغلش نشسته داره مجله می خونه.دو تا کش هم انداخته مچ پاش لابد برای اینکه جورابش سفت شه و پاش تو پوتین درد نگیره.خلاصه شاید زنده موندیم شایدم نموندیم!اگه موندیم که خوش به حال خودمون اگه هم نموندیم خوش به حال خودتون.الان یه پرستار اومد خوشگل بود.بهم میگه یاسر!جاسم!انگار من ابادانی ام!
۱۳۸۹ مهر ۶, سهشنبه
۱۳۸۹ شهریور ۲۹, دوشنبه
روز اول مدرسه
یادش بخیر بیست و چهار سال پیش روز اول مدرسه دستمون رفت زیر بشکه و از بالای مچ شکست.یادش بخیر روزی که بچه ها اب می نوشتن من مشق خط مورب پونزده روز پیش رو بردم دادم معلم امضا بزنه.اقای جهانداری رو هنوز می بینم.سر حال و قبراقه اق معلم.
۱۳۸۹ شهریور ۲۶, جمعه
اینا هنوز بلد نیستن مقنعه رو تلفظ کنن.درست مثل بزرگتراشون یا خیلی از ادما که نمیدونن این مقنعه است یا مغنعه.چی از جون این بچه ها میخواین اخه؟یه بچه پنج شش ساله دو تار موش کجای دنیا رو اتیش میزنه؟مگه نمیگین زیر نه سال بالغ نشدن و حجاب بهشون واجب نیست؟دیشب دخترک توی عکاسی برای گرفتن عکس با همین مقنعه کلی مکافات داشت چون نمیدونست باید چه جوری سرش کنه.یعنی من که عموشم هنوز بعد اسن همه سال زندگی نمیدونستم از کدوم طرفش سر رو توش میکنن.یا اون کش نواری رو بهرای چه کاری گذاشتن.خلاصه کلی مکافات داشتیم.واقعا این ادما خودشون بچه ندارن؟چطور دلشون میاد گونی بکشن سر بچه های کوچیک مردم؟
۱۳۸۹ شهریور ۲۵, پنجشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)