۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

هیچی

سلام
یه وقتایی ادما منتظر چیزهای خوبن.همه چیزهای خوب! خوب یعنی اینکه اصلا بد توش نباشه.یعنی ایده ال و اون چیزی که ازار نمیده و موجب شادی و مسرت میشه.
من همه چیزهای خوب رو با هم دارم.دوستای خوب،خاطرات خوب و امید به اینده خوب.خلاصه همه چی خوبه و برا همه تون مثل خودم چیزای خوب ارزو میکنم.
یه چیزی راستی!
من معنی این دست به سر شدن رو نفهمیدم تا حالا.اصلا اونی که این ترکیب رو سر هم کرده منظورش چی بوده؟اگه منظورش اینه که یه جورایی سر کارش گذاشته و از سر خودش وا کرده دیگه دستش برای چیه؟اصلا چرا ادما باید دست به سر بشن.
اخرش این که اقا یا خانوم ناشناس که نظر دادن هم ازشون تشکر میکنم.فراموش کردن مثل عاشق شدن و دوست داشتن دست ادم نیست.سرنوشت گاهی ادما رو جایی میبره که نمیخوان اونجا باشن.امیدوارم نیستم که موفق بشی چون فراموش کردن ادما اصلا خوب نیست.شاید در اون لحظاتی که تو سعی میکنی فراموشش کنی اون به یادت باشه و دعا میکنه که فراموش نشه از یادت.قدرت دعا واقعا فوق العاده تصور ادمیه.ایمان داشتن به چوب خشک هم معجزه میکنه اینو یادت باشه.

۱۳۸۸ بهمن ۲۶, دوشنبه

کابوس

خواب عجیبی دیدم.خواب دیدم کسی رو که خیلی دوست داشتم و شاید عاشقش بودم مثل زندونی ها توی یک خونه قدیمی پشت همون دفتری که کار میکنه اسیر دست شوهر و برادر شوهرشه.خیلی وحشتناک بود.توی خواب نتونستم نسبت به سرنوشتش بی اعتنا باشم و هیچ کاری نکنم برای همین هم دستش رو گرفتم و از روی پشت بوم اون خونه فراریش دادم.با هم اومدیم محله خودمون.بغلش کرده بودم و میبوسیدم و اشکاشو پاک میکردم.عجیب تر اینکه قبل خوابیدن دعا کرده بودم خداوند منو از سرنوشتش توی خوابم مطلع کنه.یه جورایی دل واپسم.راستش مگه ادم چند بار میتونه عاشق بشه توی زندگیش که نسبت به سرنوشت عشقش بی تفاوت باشه؟نمیتونم بی خیال این بشم که زندگیش رو چه جوری میگذرونه چون بر عکس همه اینها که مینویسم دوستش ندارم یا عاشقش نیستم و فراموشش کردم هنوز بهش علاقه دارم.من اشتباه کردم که توی زندگی عشقیم با اون اذیتش کردم.واقعا اشتباه کردم ولی حیف که ادمها اشتباه خودشون رو نمیبینن یا اونقدر دیر میبینن که راهی برای تلافیش نمونده.دعا میکنم رویای دیشب صادق نباشه و زندگی شاد و سرشار از ارامش داشته باشه.هر جا که هست با اجازه خودش میبوسمش و براش ارزوی سلامت میکنم.

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

خاطرات

jrdi ;k , nv,y نظر می اندازی به زندگی پیچ در پیچ ادمها.به هیاهوی زنده ماندن بی نفس شان که کی به سر اید.تا سر کوچه تان میروی مثل هر شب اما میبینی که کوچه باز هم تاریک است.
چقدر زمان  دیگر لازم است که درک کنی همیشه همین طور بوده؟همین است که هست!
یا تغییرش بده یا بساز!ساختن نه از نوع تغییر دادن که شاید امشب در این کوچه تاریک ساختن معنای مدارا دهد.
باز هم میروی و میروی و فکر میکنی هیچ انجام نداده ای اما همین که امده ای یعنی خیلی.یعنی اینکه با امدنت کلی کار کرده ای که دیگران نکرده اند.یک مقدار انرژی صرف امدن کرده ای که همه اش از کالری چیپس های کارخانه ای بوده است.
سر این کوچه خاطرات شاد بیشتر دارد تا شیرین.خاطرات روزهایی که منتظر زهرا مینشستی تا که از مدرسه اش بر گردد اما خواهرش به تو چشمک میزد و با عشوه اش به خانه دعوتت میکرد.تو نمی رفتی اما دیگران میرفتند.
از همان اول هم پایبند این بودی که با کسی باشی که اگر بهتر از تو نیست بد تر نباشد.حیف که دیر شناختی که او از زهرا هم بدتر بود.
غم نامه ننویس که غم ها به سر امده است.زندگی زیباست مثل اخر کوچه که همیشه چراغش روشن است و به امید روشناییش می امدی.