هر چی میگم به دردش نمیخورم و خدا روزیش رو جایی دیگه حواله بده دست وردار نیست.سی و پنج سالی داره و خیلی بزک کرده.
میگه مسافره و خونه نداره.شام هم نمی خواد.دلم براش می سوزه اما نمی تونم کاری براش بکنم.
خرید رو که میکنم میام بیرون از بازار که برم خونه.هنوز همونجا وایستاده.میرم یه کم پول بهش بدم بره مسافرخونه یا جایی امشب رو بخوابه که کسی بهش گیر نده.
نزدیکش که میشم چشاش برق میزنه.میگه بریم؟!منتظرت موندم خریدتو بکنی.
با من و من کردن حالیش میکنم که اومدم پول بدم بره مسافرخونه.ناراحت میشه و میگه گدا نیست.نمیتونم بمونم.راه می افتم و بهش میگم چون ابرو دارم دیگه هیچی نگه و دنبالم راه نیفته.
از داخل ماشین با نگاهم تعقیبش میکنم.موبایل شو در میاره و شماره میگیره.
چند دقیقه بعد یه ماشین مدل بالا میاد و میبرتش خونه که توی خیابون نمونه!
واقعیت های تلخه زندگیه.
پاسخحذفگاندی می گه از گناه متنفر بش نه از گناه کار
مرسی ناصر جان.ممنونم از این همه لطفت و از اینکه به یادم بودی
پاسخحذف