یه نی نی اومد.یه نی نی که خیلی وقت بود منتظرش بودیم.بور بوره و فکر میکنم چشماش مثل داییش رنگی باشه.هنوز از بیمارستان نیومده خونه.منتظریم که بیاد.برای سلامتیش دعا کنین.به پدرش و خواهرم هم تبریک میگم.دوستش دارم چون بچه های غریبه هم دوست داشتنی هستن چه برسه به بچه خواهر ادم.از الان خواستگار پیدا کرده.باید زود عروسی بگیرم و پسر دار بشم تا از قافله عقب نمونم.عکساشو یه روز میزارم.فکر کنم اسمشو بزاریم سارا یا شایدم حمیرا.باید مادرش تصمیم اخر رو بگیره.منتظریم مامانش حالش بهتر بشه و با نی نی بیاد خونه تا اون موقع با مامانش و نی نی تصمیم جدی بگیریم که اسمش چی باشه.از خدا ممنونیم که شادیهامون رو هر روز بیشتر از روز قبل میکنه و ارامشمون رو همیشه بهمون هدیه میکنه.دیروز تولدش بود ساعت یازده صبح.یک روز میاد و این وبلاگ رو میخونه و برای همین هم باید عکساشو بزارم.بچه ها دعا کنین زودتر بزرگ بشه و سلامت بمونه و من پسر دار بشم تا عروس خودم بشه.ممنونم ا
شنبه ۲۶ دسامبر ۲۰۰۹
پنجشنبه ۱۷ دسامبر ۲۰۰۹
اول از همه باید از دوستام پوزش بخوام که نمیتونم به وبلاگاشون سر بزنم.راستش سرم خیلی شلوغه و هزار جا همزمان مشغول به کارم.این ساعات اخر شب هم که میام نت زورکی میام و فقط برای اینکه به این وبلاگ و نوشته هام و نظراتتون نیگا کنم.اول از همه از اسما و فاطمه جعفری و نفیر سیمرغ معذرت میخوام و بهشون میگم که خیلی دوستشون دارم ولی چی کار کنم که این اینترنت فکسنی و این بدن خسته بیشتر از این نمیکشه.بعدشم میدونین من دزدکی میام این وبلاگ.هیچ کس غیر شماها نمیدونه که هنوز وبلاگ مینویسم.یعنی اگه بدونن خیلی برام بد میشه.با این که استاد تظاهر و فریب دادن ادمام اما احتیاط شرط عقله و هر کسی فکر کنه خیلی زرنگه زنش دیگه راش نمیده خونه.
خلاصه گفتم که متوجه باشین که با چه ریسک بزرگی پامو میزارم اینجا و به روزش میکنم.بعدش اینکه نمیدونم چقدر میتونم به این شرایط امیدوار باشم.البته امیدم به زندگی مثل همیشه اون بالای ماکسیممه و مثل همیشه سر حال و قبراق و شیطونم.انگار نه انگار که سی سالم شده و زن گرفتم و قبل زن گرفتن هم بچه داشتم.جمیله رو میگم.یادگار برادرم.همون که امروز میگفت ببرمش دریا و کلی گریه هم کرد.باید برم براش یه جلیقه نجات کوچولو قد خودش بخرم.
این دخترا تا کوچولو هستن برای باباشون ناز میکنن وقتی هم بزرگتر بشن برای همه ناز میکنن.البته ما که غیر این دخترک و خواهرامون دختر توی دنیا دوست نداریم.یعنی نه اینکه نداشتیم.اتفاقا یکی بود که خیلی میخواستیمش.بعد یهویی هم من خیلی بد شدم هم اون خیلی از من خوشش نیومد این شد که جدا شدیم.دختر خوبی بود ولی چونفکر میکرد باید همه چیز رو با هم داشته باشه دووم نیاورد.نمیشه که ادم همه چیز رو با هم داشته باشه اخه.باید برای بدست اوردن یه چیزایی از یه چیزای دیگه هم گذشت.بعدش اون اخراش بهم گفت حالش ازم بهم میخوره.از خنده روده بر شده بودم.دیوونه ام دیگه! بعدش این دختر که به نظر من خیلی هم زیبا بود گذاشت و رفت با همه قولایی که به هم داده بودیم.خب حق داشت دیگه من اونقدر ها ادم خوبی نیستم.اینو دخترکم هم میگه.مثلا وقتی براش لواشک نخرم میگه تو بابای بدی هستی که هیچی نمیخری.شاید اگه برای اون هم لواشک میخریدم میموند ولی چی کار کنم که از این سوسول بازیا بلد نیستم.دعا میکنم حالش خوب باشه هر جا که هست.من خیلی اذیتش کردم .اما خب دلم براش تنگ نشده.هیچ وقت دیگه هم نمیشه .اگه چشمام هم بود از جا درش میاوردم و مینداختم دور چون به عشقم خیات کرد در حالی که من تا اخرش موندم و تا اخرین لحظه با اون بودن حتی به زنی نگاه نکردم و فکر نکردم.
ادما هر کدوم یک جورین اون هم یک جور دیگه بود.مثل من نبود.رویاهاش و مرد دوست داشتنیش شاید فرق میکرد.شاید هم فکر میکرد من نمیتونم خوشبختش کنم.
به هر صورت رفتم که بخوابم چون صبح خیلی کار دارم.شبتون یا روزتون بخیر هر جا که هستی
خلاصه گفتم که متوجه باشین که با چه ریسک بزرگی پامو میزارم اینجا و به روزش میکنم.بعدش اینکه نمیدونم چقدر میتونم به این شرایط امیدوار باشم.البته امیدم به زندگی مثل همیشه اون بالای ماکسیممه و مثل همیشه سر حال و قبراق و شیطونم.انگار نه انگار که سی سالم شده و زن گرفتم و قبل زن گرفتن هم بچه داشتم.جمیله رو میگم.یادگار برادرم.همون که امروز میگفت ببرمش دریا و کلی گریه هم کرد.باید برم براش یه جلیقه نجات کوچولو قد خودش بخرم.
این دخترا تا کوچولو هستن برای باباشون ناز میکنن وقتی هم بزرگتر بشن برای همه ناز میکنن.البته ما که غیر این دخترک و خواهرامون دختر توی دنیا دوست نداریم.یعنی نه اینکه نداشتیم.اتفاقا یکی بود که خیلی میخواستیمش.بعد یهویی هم من خیلی بد شدم هم اون خیلی از من خوشش نیومد این شد که جدا شدیم.دختر خوبی بود ولی چونفکر میکرد باید همه چیز رو با هم داشته باشه دووم نیاورد.نمیشه که ادم همه چیز رو با هم داشته باشه اخه.باید برای بدست اوردن یه چیزایی از یه چیزای دیگه هم گذشت.بعدش اون اخراش بهم گفت حالش ازم بهم میخوره.از خنده روده بر شده بودم.دیوونه ام دیگه! بعدش این دختر که به نظر من خیلی هم زیبا بود گذاشت و رفت با همه قولایی که به هم داده بودیم.خب حق داشت دیگه من اونقدر ها ادم خوبی نیستم.اینو دخترکم هم میگه.مثلا وقتی براش لواشک نخرم میگه تو بابای بدی هستی که هیچی نمیخری.شاید اگه برای اون هم لواشک میخریدم میموند ولی چی کار کنم که از این سوسول بازیا بلد نیستم.دعا میکنم حالش خوب باشه هر جا که هست.من خیلی اذیتش کردم .اما خب دلم براش تنگ نشده.هیچ وقت دیگه هم نمیشه .اگه چشمام هم بود از جا درش میاوردم و مینداختم دور چون به عشقم خیات کرد در حالی که من تا اخرش موندم و تا اخرین لحظه با اون بودن حتی به زنی نگاه نکردم و فکر نکردم.
ادما هر کدوم یک جورین اون هم یک جور دیگه بود.مثل من نبود.رویاهاش و مرد دوست داشتنیش شاید فرق میکرد.شاید هم فکر میکرد من نمیتونم خوشبختش کنم.
به هر صورت رفتم که بخوابم چون صبح خیلی کار دارم.شبتون یا روزتون بخیر هر جا که هستی
اشتراک در:
پیامها (Atom)