۱۳۸۸ آذر ۷, شنبه

خرید عید

بازار رفته بودم برای خرید.انگار اونجا که رسیدم متوجه شدم هیچی لازم ندارم و بی خود اومدم.هر چی یه کم چشممو میگرفت بعد خوب وارسی کردن متوجه میشدم بهترشو خونه دارم.این شد که یه کم مواد بهداشتی و ارایشی خریدم و برگشتم.نه لباسها خوب و با کیفیت بود نه قیمت مناسبی داشت.برای همین هم با خودم فکر کردم چون تا چند ماه دیگه به لباس نیاز ندارم بهتره از خرید لباس صرف نظر کنم.راستش ادم باید خودش خوشگل باشه به لباس که نیست!حالا شما فکر کن کسی که اندازه یه بشکه چاق باشه هر چی هم بپوشه باز همون بشکه است.البته من خودم از ادمای چاق بدم نمیاد.هم نرم هستن هم بعضی هاشون اونقدر خوب و مهربونن که اصلا چاقی شون رو میپوشونه.بعد هم روزگاری خودم ارزو داشتم یکیشون مال خودم تنهایی باشه.یعنی فقط مال خودم باشه نه مال یکی دیگه که فقط ارزوای داشتنش مال من باشه.یادش بخیر روزهای خوبی بود اوایلش.شاید اگه کمتر دروغ میبافت و مراعات احساساتم رو میکرد هنوزم دوستش داشتم.اونقدر اخراش حالم بد بود که فکر میکردم دیوونه شدم.هر چی از دهنم در میومد به همه میگفتم بدون اینکه اصلا فکر کنم چی میگم.
از بازار که میام بد جور احساس گرسنگی میکنم.توی این شهر ساندویچ فروشیایی هست که نوعی گوشت سرخ شده با گوجه فرنگی رو با سس تند سرو میکنن.گوشت رو توی گوجه فرنگی تفت میدن و اونقدر فلفل بهش میزنن که از تندی قرمز میشه.یعد از این که همه شو میخورم حتی تا تیکه اخر سبزی ها رو از سر میز بلند میشم که برم.یه جوونی که خیلی دماغش گنده است توجهمو جلب میکنه.واقعا دماغش خیلی درازه.پوست سفیدی مثل گچ داره.خیلی بی روح و بی نفس و خمیده است.کلا من از پوست سفید خوشم نمیاد چه برسه که بر اثر استفاده از مواد مخدر سفید شده باشه.اونقدر جوونه که باورم نمیشه توی این سن همچین بلایی سر خودش اورده باشه.به نظر هم نمیاد مفلس زاده و بی پول باشه.از سر و وضعش معلومه بابای پولداری داره.دلم براش میسوزه اما این بلاییه که خودش سر خودش  اورده و خودش باید تاوانش رو بده.اگه قراره کسی براش دل بسوزونه این خودشه که باید دلش مثل جیگر زلیخا کباب بشه.
از اونجا میام بیرون.راستش نگفتم با موتور اومدم.یه دور برگردون کوچولو هست که خیلی کوچیکه.فقط یه موتور سیکلت میتونه ازش رد بشه.همچین که به اون میرسم یه موتوری از اون دور برگردون هم میخواد بیاد این ور که من بودم.برای همینم ترمز میگیرم اما قبل اینکه وایستم موتوری میزنه کنار و بهم تعارف میکنه که من اول رد بشم.تقدم با خودشه هر چند هر دو تا داریم خلاف میکنیم و از دور برگردون تقلبی کوچیک رد میشیم!این یکی رشیده.هم سن همون پسریه که توی غذا خوری بود اما این خیلی جوون سالمیه.هم سالمه و هم با اینکه منو نمیشناسه و تقریبا هم سن هستیم برای احترام گذاشتن میزاره اول من رد بشم.تشکر میکنم.عید شما مبارک.عد قربان روز جمعه بوده اما من نمیدونم این مملکت چرا همه چیزش حتی مراسم دینیش یکی دو روز از دنیا عقبه.حاجی های ایرانی روز جمعه توی عربستان عید میگیرن ملت ایران باید یک روز دیرتر عیدش باشه.روز عرفه پنج شنبه است که میگن خیل روزه گرفتن در این روز ثواب  داره اما مسلمان ایرانی روز جمعه که روز عید قربان بوده رو به اشتباه روزه میگیره تا یه گناه کبیره هم مرتکب بشه.تنها دور روز در سال هست که روزه در اون حرامه و اون هم عید فطر و قربانه.عید همه شما مبارک چه چاق باشین چه لاغر.

۱۳۸۸ آبان ۲۹, جمعه

بهشت

اینا که بمب به خودشون مبندن برای اینه که برن بهشت!من خودم شنیدم بخدا! یک فیلمی دیدم توی اینترنت که یه اقایی که ریش داشت میگفت قراره خودشو بترکونه و  تیکه تیکه کنه بره بهشت.اگه با ترکیدنه که ادم میره بهشت بادکنک هم میترکه و تیکه تیکه میشه و بعد میندازنش توی سطل زباله.
تازه بهشتش هم که میخوان برن برای اینه که یه چند تایی حوری نصیبشون بشه.هر چی بیشتر بهتر.مثلا اگه قرار باشه هفت تا حوری توی بهشت بخوان لابد بخودشون هفت تا بمب میبندن.هر چی هم بیشتر بترکه و اون ادمایی که از نظر اینا کافر و دشمنن بیشتر بمیرن این حوریا تپل تر و خوشگل تره.
ما هم یک روزی فکر کردیم بریم استشهادی کنیم شاید بریم بهشت.بعد فکر کردیم اگه مثل اون بادکنکه بعد ترکیدن با جارو جمع مون کنن بندازن توی سطل زباله بغل اشغالا گفتیم به همون جهنم راضی باشیم.اخه توی جهنم سطل زباله نیست.ته تهش بخوان باهات کاری کنن اول کبابت میکنن بعد که بوی سوختگیت در اومد اب جوش میدن بخوری یه خورده جزغاله تر بشثی.
راستش من از این طنتاوی خیلی خوشم میاد.بر عکس اخوند الکیا خیلی مدرنه.از وقتی گفته هر کی بترکه میره جهنم دیگه عربا کمتر هوس ترکیدن بوسیله بمب میکنن.بیشتر دوست دارن بر اثر خوردن غذاهای لذیذ بترکن تا بمب.اصلا عربها که نیاز به حوری بهشتی ندارن.روزانه هزار تا حوری ماشاالله براشون صادر میکنیم.اصلا از طنز در اومد سیاسی شد این فیلتر باشی میاد فیلترمون میکنه دیگه خودمون هم نمیتونیم فرمایشاتو خزعبلات خودمونو بخونیم.نتیجه گیری اینکه برای بدست اوردن حوری نباید خودمونو بترکونیم.باید پول داشته باشیم و اگه حد اقل اگه عرب نیستیم بک دشداشه ای چیزی بپوشیم که معلوم نشه اینایی که مثل میوه از بدبختی و نداری هر روز صادر میشن همین خواهرای خودمونن.خدا لعنت کنه کسایی رو که این بازار رو راه انداختن.خداوند مسببینش رو بفرسطه سطل زباله.

۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

موندن و رفتن

خسته شدم از موندن.دلم میخواد دیگه نمونم.همیشه دلم میخواسته نمونم و برم اما جایی برای رفتن نیست.دوباره برمیگردم همونجا که بودم.
چون نمیتونم برم و نمیتونم هم بمونم باید یک فکر اساسی برای خودم بکنم.باید جوری برم که مونده باشم یا جوری بمونم که رفته باشم.
روزگار بدی نیست.بهترین روزگاریه که به عمرم دیدم.امیدوارم و خوشحال.همه تون امیدوار بمونین به زودی به هر انچه میخوایم میرسی به فضل پروردگار.