سلام به همه دوستام.بیش فعال شدم انگار که اینقدر خستمه.فردا چهارشنبه است و قرار ملاقات کاری مهمی دارم.
تاکید کردم کاری چون دور از جون شما یه کسایی هستن که مثلا ده سال دیگه اومدن به ارشیو این وبلاگ نگاهی کردن نگن با کی قرار داشتی؟اسمش چی بود؟چند نفر داشتی؟کجا رفتین؟چی کار کردین؟شعارتون چی بود؟!از کی خط میگیرین و هکذا!قرار نبود بره طرف مبارزه و این جور چیزها اما ادمیزاده دیگه یهو میبینی جو گیر شد هر چی از انگشتاش در اومد فشار داد رو صفحه کلید.
خلاصه حال همه ما خوب است اتفاق خاصی هم نیفتاده به کوری چشم حسود.اینجا امکاناتش فوق العاده است.وبلاگ قبلی هم من نبستم و فکر کنم بلاگفاییا هم نبستن پیدا کنید بلیط فروش را.
خلاصه اگه چیزی بوده که من ازش اطلاع ندارم و از روی سهو بوده نه عمد از ایشون معذرت میخوام و عاجزانه تقاضا میکنم وبلاگ این جانب را از مسولان بلاگفا پس بگیرن.ببینین ناصر با اون همه خشانت به چه روزی افتاده که همه دارن بلا سرش میارن و در موردش به خشونت متوسل میشن؟تو رو خدا نیگا کنین چه جوری اشک ادمو در میارن؟من گفتم نمینویسم نگفتم که میخوام ببندم که بستیش.خوبه من بیام دفتر خاطراتتو بعد یواشکی خوندن پاره پوره کنم چون توش چیزی بوده که به مذاق من سازگار نبوده.ای گفتی سازگار!یاد این محسن افتادم.با اون کله تاسش یه چیزی حالیش هستا.همچین که میاد توی اون تلویزیون چون این تلویزیون راش نمیدن ادم هوس میکنه این لپاشو بکشه به گوگوری مگوری!تو دیگه چرا؟!تو که خودت از همینا بودی.تو که خودت این بلای سی ساله که توسط خداوند نازل شد رو وسیله شدی.تو دیگه چرا؟اصلا چرا این سوال رو از محسن بپرسیم؟اینا همشون وسیله بودن حالا شدن کاسه شکسته داغ تر از اش؟راستی چرا همه یهویی شدن طرف این ملت؟نکنه فکر میکنن اربابا رفتنی شدن خودشون باید بشن ارباب؟!!
خلاصه بدجوری بوی سوختنی میاد انگار اش اونقدر شور بوده که مرده شور هم نتونسته هضمش کنه.
۱۳۸۸ مرداد ۶, سهشنبه
ولاگ مورد نظر موجود نمیباشد!
سلام
اگه اونجا رفتی اینجا هم حتما میای.چرا این کار بچه گانه رو انجام دادی؟هیچ میدونی اون دستنوشته ها رو دیگه شاید هیچ وقت نتونم بدست بیارم؟بد کردم بهت اعتماد کردم و رمز ورود رو بهت دادم که هیچی توی اون وبلاگ ازت مخفی نمونه؟اخه علتی باید داشته باشه ستاره جان!بدون دلیل که نمیشه ادم عاقلی مثل تو یه همچین کار نسنجیده ای بکنه.من قرار نبود اون وبلاگ رو حذف کنم فقط قرار بود دیگه توش ننویسم.قرار بود کم کم نوشته هامو از اون کپی کنم بیارم اینجا بزارم.خیلی کار ناپسندی بوده.هیچ دلیل و توجیهی از نظر من براش نیست.من یک نوشته هم از اون نسخه ها ندارم.چطور دلت میاد که همیشه زخم بزنی به ادم؟یه ایمیل دادم به مسولین بلاگفا هنوز جواب ندادن.فکر کردم کار اونا باشه اما اونا وبلاگ رو میبندن نه اینکه حذفش میکنن.
اگه اونجا رفتی اینجا هم حتما میای.چرا این کار بچه گانه رو انجام دادی؟هیچ میدونی اون دستنوشته ها رو دیگه شاید هیچ وقت نتونم بدست بیارم؟بد کردم بهت اعتماد کردم و رمز ورود رو بهت دادم که هیچی توی اون وبلاگ ازت مخفی نمونه؟اخه علتی باید داشته باشه ستاره جان!بدون دلیل که نمیشه ادم عاقلی مثل تو یه همچین کار نسنجیده ای بکنه.من قرار نبود اون وبلاگ رو حذف کنم فقط قرار بود دیگه توش ننویسم.قرار بود کم کم نوشته هامو از اون کپی کنم بیارم اینجا بزارم.خیلی کار ناپسندی بوده.هیچ دلیل و توجیهی از نظر من براش نیست.من یک نوشته هم از اون نسخه ها ندارم.چطور دلت میاد که همیشه زخم بزنی به ادم؟یه ایمیل دادم به مسولین بلاگفا هنوز جواب ندادن.فکر کردم کار اونا باشه اما اونا وبلاگ رو میبندن نه اینکه حذفش میکنن.
۱۳۸۸ مرداد ۴, یکشنبه
کابوس
کابوس دیدم.هیچ وقت چنین خوابی نمیتوانست خیس از عرقم کند.انگار دنیای دیگری بود.همیشه فکر میکردم فراموش کردن کسی مثل او برایم سخت نیست که صد البته هم نبود.ذهنم پر از اشوبی عمیق شده است.انچنان او را در خواب واضح میدیدم که در تمام روزهای بیداری با او بودن ندیده بودم.همان قیافه و همان بدن چاق با پیرهن بلند مشکی.همان راه رفتن عجیب که من قبلا فقط یک بار کسی را دیده بودم که در قدم برداشتن انگونه باشد.او یک مرد بود .یک مرد چاق که چند سالی است از او بی خبرم.اقای قره باغی مدیر فروشگاهی بود که من انجا کار میکردم.چیزهای عجیبی ادم در خواب میبیند که در بیداری ممکن نیست.در خواب بعدها جور دیگری هستند.مسافتها با سرعت نور پیموده میشوند،صداها به نوعی هستند که انتظار شنیدنش را داریم نه انگونه که مخاطب دنیای واقعی میگوید و هیچ کنترلی بر گفته ها نیست.دور نروم،من امشب او را در خواب دیدم و صبح نفرینش کردم.زن چاق دوست داشتنی دیروز اینک نمادی از دروغ و دروغ و دروغ و دروغ است.
۱۳۸۸ تیر ۳۱, چهارشنبه
امروز من در اینجا احساس ازاد بودن میکنم چون میتوانم هر انچه دوست دارم را بنویسم.اما اینک که میدانم دیگر اطلاعات محرمانه من نمیتواند بدست نامحرمان بیفتد هم میلی به نوشتن از مرگ ندارم.من برای زنده بودن زاده شده ام.برای ازادی جنگیده ام و برای شادمانی گفته ام.من یک نویسنده ام اما حرمت این قلم را نگه خواهم داشت چون تنها سلاح من این قلم است..تنها چیزی که بلد هستم نوشتن است که انهم پر از ایراد و غلط میباشد اما این تنها کاری است که هر چند ابتر اما بلدم.به امید ازادی و به امید روزی که هیچ خونی بر سنگ فرش خیابانهای ایران ریخته نشود.
اشتراک در:
پستها (Atom)